Sunday، 29 October, 2006

بارون میاد
 

 بارون میاد ....
...............
از ماه مان بزرگ می پرسم که عاشق یعنی چی ...؟
میگه تو بچه ای برات زوده ...
ولی خودم پارسال فهمیدم یعنی چی ... !!!
نشستم براش تعریف کردم ...
................
پارسالی که باباییم منو برده بود شمال فهمیدم ....
اولش یه آقایی رو دیدم که یه چشم نداشت و تازه اینجای صورتشم یه زیگیل گنده داشت ....
اون روز وقتی خودم رو تو آینه دیدم به خودم امیدوارم شدم که چقدر خوشگلم و اگه ممد قاسمی و سعید تیپم رو مسخره میکنن بازم از خیلی ها بهترم ...
این اولش بود ...
فرداش قرار بود بریم بازار و کلی خرید کنیم ...
منم اون لباس سفیدم رو پوشیدم و موهامم فرق وسط کردم ...
تو بازار بابام یه عروسک گرفت که همش راه میرفت و میگفت آی لاو یو ...
........... منو میگفتا .............
اولش کلی خجالت کشیدم ... آخه تا حالا کسی بهم آی لاو یو نگفته بود ...
به خاطر همین به عروسک عاشقم یه کم بی محلی کردم ...
یه کم که گذشت دلم برای خودم سوخت ...
گفتم نکنه نفهمیده باشه که منم عاشقشم ...
خواستم برم تو ساحل رو شنها بنویسم ...
بی تو تنهام ...
ولی ترسیدم که عروسک عاشقم دست خطم رو نشناسه ...
عکس قلبم رو هم نمی تونستم بکشم ...
آخه نقاشیم بد بود، بهدشم بچه ها بی تربیتن ، پا روش میذاشتن ...
این شد که یواشکی ماچش کردم ...
صورتم گر گرفت ...
آقای تربیتی می گفت عشق آتیشه ...
کاش اونجا بود و میدید که ماچ از آتیش عشق هم بیشتر می سوزونه ...
باباییم میگه :آدم که دلش خوش باشه رو پای خودش بند نمیشه ...
همش میخواد بره تو دنیای خودش ...
دنیام خراب شد وقتی ماه مان بزرگ بهم گفت بی حیا ...
ولی دلم ازش نگرفت ...
اونم برای دنیای خودش بود ...
اون قدیما جوونا مثه الآن شور نداشتن ...
شور جوونای قدیم مثه دنیاشون یه جور دیگه بود ....
ولی ماه مانی بزرگ انگار ناراحت شد ...
با کلی اخم گفت :
- زوده برات این حرفا ... اصن تو فعلا باید به فکر مشقات باشی ...
- تو چه میدونی از عشق و عاشق ...
بهد میگه :
- عاشق اونایی بودن که تانک به خودشون بستن و رفتن زیر خمپاره ...
ولی همه آدما که تانک ندارم ...
دشمن ندارن ...
جرأت ندارن ...
همه ی آدما که خوب نیستن ...
ولی همه آدما حق زندگی کردن دارن ...
حق عاشق شدن دارن ...
من میگم تو این دوره زمونه ...
عاشق باید روبانتیک باشه ...
اهل دل باشه ... اهل قلم باشه ...
باید پیراهن سفید داشته باشه ...
به جای گلاب و عطر مشهدی تو کمدش چندتا از این خارجی ها، اکسیل و دویت و اسپیریت هم داشته باشه ...( اگه زنونه هم بود حالا عیبی نداره دیگه ...)
عاشق اقلن باید تا کلاس سوم تحصیل کرده باشه ...
باید شعرای مریم حیدرزاده رو بلد باشه ... حرفای خوب بزنه ...
باید همه ازش راضی باشن ...
عاشق باید اقلکن دو بار تایتانیک رو دیده باشه و برای خانومه و آقاهه گریه کرده باشه ...
عاشق باید صداش خوب باشه و بتونه گیتار بزنه و بخونه ...
حالا اگه گیتار نشد یه سوتی ، بوقی ، سنچی بتونه بزنه ...
عاشق باید عشقشو بیشتر از لواشک و آلبالو خشکه دوس داشته باشه ....
عاشق باید وقتی هر روز رفت خونه با خانومش دست و روبوسی کنه ...
همش نگه شام چی داریم .... جورابامو چرا نشستی ....
عاشق باید ....
عاشق نباید وقتی باطریش تموم شد دیگه نگه آی لاو یو ....
عاشق باید با وفا باشه ...
باید دل داشته باشه ...
عاشق باید دلش عاشق شده باشه ....
باید مرد باشه ... مردونگی کنه ...
گرم باشه ...
عاشق باید قبل از اینکه از نفس بیوفته بمیره ...
.................
حرفام که تموم شد ماه مان بزرگم رو دیدم که سرش رو انداخته پایین و ساکت شده ...
ترسیدم از حرفام غمگین شده باشه ...
رفتم پیشش ...
دستاشو بوس کردم ...
سرش رو که اورد بالا ...
چماشو دیدم که قرمز شده و داره ازشون ...
بارون میاد ...
...........
........................
............سهیل.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 12:18 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Friday، 27 October, 2006

ببخش...
 

خب مگه من چی کار کردم ...!؟
فقط یه خواب کوچولو دیدم ...
همین ...
من خودم میدونم چی کار کنم ...
باباییم بهم یاد داده که به نا محرم نگاه نکنم ...
اون دختر کوچولو خب آبجیم بود ...
مگه گناهه آدم آبجیشو دوست داشته باشه ...؟!؟
دست خودم که نیست ...
اون روز قلبم تو قفسش هی میکوبید به در و دیوار ...
باور نمیکنی ...؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا....بیا نیگا کن تمام بال و پرش زخمی شده ...
اون روزم اینقدر خودشو به در و دیوار کوبید تا تونست بیاد بیرون ...
پرید اومد تو دهنم ...
اون وقت هرچی توش بودو گفت ...
منم اونا رو نوشتم ...
باور کن ...
تقصیر من نبودددددددددددددددددد ....
بیین من اشتباه کردم ...
اصلنی بابایی که اومد میگم با اون کمربند سیاهه بیوفته به جونم تا دیگه از این خوابا نبینم ...
به ماه مان بزرگ هم میگم که تو چشام فل فل بریزه تا قرمز بشه و بسوزه ...
بهدشم اینقدر گریه کنه تا آدم شه ...
امروز اون قلبه که رو بالشتم کشیدم رو هم شبیه سیب کردم ...
خوبه ...؟!؟؟
حالا ببخش دیگه ...
بیا پایین جون سهیل ...
بیا نیگا کن کلی برات گچ کش رفتم ...
باشه ....؟
........................
............
.................سهیل.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 08:36 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Thursday، 26 October, 2006

یه شب توپ
 

دیشب خواب ماه مانیم رو دیدم ...!!!
مثه فرشته ها بود ...
میدونستم ...
درست مثه باباییم ماهزاده ...
تنها نبود، یکی دیگه هم باهاش بود ...
یه دختر کوچولو هم سن و سال خودم ...!
ماه مانی می گفت این آبجیته ...
اصلنی فک نمی کردم که آبجی هم دارم ...
رفتم جلو سلام کردم ...
اونم سلام کرد و خندید ...
دلمون رفت واسه خنده هاش ...
 آبجیم خوشگل بود ... مهربون بود ... دستاشم کلی گرم بود ...
از دختر زینت خانوم
هم خیلی سر تر بود ...
چند بار می خواستم بوسش کنم و بغلش کنم، ولی نشد ...
خجالت کشیدیم ... حیا کردیم ازش ...
ولی اون می فهمید ...
اونم می خواست منو بوس کنه و بیاد بغلم ...
وقتی تو چشام نگاه می کرد من از چشای نازش فهمیدم ...
ماه مان هی به ما مهربونی می کرد ...
ما رو برد پارک ملت ...
از این قایق دوچرخه ای ها هم سوارمون کرد ...
بهدش هم یه دونه از این بستنی بلندا گرفت تا دو تایی بخوریم ...
آبجیمون که اساسی هول شده بود ...
تمام لباسشو بستنی کرده بود ...
هی گفتیم آبجی درست بخور ...
خب ما هم واسه خودمون یه کوچولو سیبیل داریم ...
درست نیست جلو پسرای مردم اینجوری بستنی رو لیس بزنی ...
ولی انگار مثه خودم خل و چل بود ...
 نمی فهمید ...............
قربونش برم ...
اینقدر دوسم داشت که یه لحظه هم دستامو ول نمی کرد ...
آخرشم با ماه مان منو رسوندن خونه ماه مان بزرگ و خودشون رفتن ...
آبجیمونم از پشت شیشه ماشین تا سر کوچه دست تکون داد و برامون بوس فرستاد ....
صبح وقتی رفتم مدرسه به ممد قاسمی نگفتم تا دلش بسوزه ...
آخه میدونم تا بفهمه من یه آبجی ناز و خوشگل دارم حسودی میکنه ...
بهشدم میوفته دنبالش ...
بهش شماره میده ...
منم که نمیتونم تحمل کنم ...
یه دفه دیدی زدم لهش کردم ...
بچه پروووووووووووووووووووو ...

………
……
………….
سهیل.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 02:07 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Friday، 20 October, 2006

بوی ماه مانی
 

بهشت زیر پای ماه ماناست ...
اینو آقای تربیتی میگفت ...
میگفت : اگه میخواید برید بهشت باید بهشون نیکی کنید ... مهربونی کنید ... حرفاشون رو گوش کنید ...
ولی من که ماه مان ندارم چی ...
بابای ممد میگه تو بهشت همه چی هست ...
یعنی کلی کمپوت گیلاس ... ذرت و قارچ و از این بستی بلندای جلوی پارک ملت ...
دلم میلرزه... بغض میکنم ...
به آقای تربیتی میگم: منی که ماه مان ندارم چی ...!؟
بازم میاد دلداریم میده ...مثه همیشه ...
این دفه با دستش کوه های شمرون رو نشون میده و ...
میگه: پشت اون کوها یکی هست که دلش برای پسرش تنگ شده ...
اون پشت اسمش سرزمین عشقه ...
ماه مان تو هم اونجاست ...
نمیفهمم چی میگه ...
ولی دلم پر می کشه ...
میخوام برم پیشش ...
بهش بگم بی معرفت مردیم از بس تنهایی کشیدیم و بی تابی کردیم ...
برم بگم بابام منو گذاشته و رفته درس بخونه ...
بیا دیگه ماه مان ...
می خوام محبت کنم بهت ... مهربونی کنم ... حرفاتو گوش کنم ...
می خوام عاشقت بشم تا خدا ببینه که چقدر دوست دارم و حسودیش بشه ...
می خوام دستمو بگیری و با هم بریم پارک ملت و یه بستی رو دونفری بخوریم ...
ماه مانی تو رو خدا بیا...
به خاطر من نمیای به خاطر بابا بیا ...
اون به روش نمیاره ولی من که از چشماش می تونم بخونم که چقدر دلش برای تو تنگ شده ...
ماه مان آخه چرا رفتی پشت کوه ...
تو یه کتاب خوندم که یه نفر بود که عاشق یکی دیگه شد و به خاطرش رفتو کوه رو کند ...
نمیدونم اسمش شیرین بود ، فرهاد بود ، رستم بود ..... نمیدونم اصلنی قصه ش راست بود یا الکی بود ...
ولی من که اهل کندن کوه نیستم ...
دستام هنوز کوچیکن و زورم نمیرسه ...
ماه مانی ...
ما ه مانی میدونم که تو هم مثه من دلت تنگه و چشمات ابری ...
بدون که خیلی دوست دارم ...
الآن تو سایت مینویسم تا وقتی که اومدی و خوندی به پسرت افتخار کنی و بدونی که چقدر منتظرت بودم ...
خدایا ...
خدایای بزرگ من ...
اصن من دیگه بهشت نمی خوام ...
من بابام رو کنار ماه مانیم می خوام ...
بوی بهشت هم برای من کافیه ...
......
....................
..........سهیل.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 03:07 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Sunday، 15 October, 2006

بابایی ...
 

قربونش بره بابایی ...
دیشب وقتی اومدم خونه خواب بود ...
نفهمید که من اومدم ...
مامانم گفت با دوستاش رفته بوده احیا ...
وقتی برگشت اینقدر خسته بود که رفت و با همون لباساش که شمعی هم شده بود ، خوابید ...
رفتم تو اتاقشو نشستم پیشش ...
مثل فرشته ها خوابیده بود ...
بالای سرشم بیستاش بود و صد آفرین پسر گلم ...
وقتی که نگاهش می کردم یاد بچگی خودم افتادم ...
چه دورانی بود ...
اون موقع ها چقدر آرزوهام کوچیک بود و زیاد ...
و الآن تمام امید و آرزوم جلوی چشمم ...
تا نزدیکای صبح پیشش بودم و به عشقم و امیدم نگاه میکردم ...
به مامانم پول دادم تا براش توپ چهل تیکه و دوچرخه دنده ای با بوق و لواشک و آلبالو خشکه بخره ...
برای بیستا و صدا آفرینشم کلی ماچش کردم ...
فردا صبج هم قبل این که بیدار بشه اومدم بیرون تا منو نبینه و باز رفتنم برام سخت بشه ...
فدات بشم عزیزم ...
بابایی کاش می تونستم پاتو که زخم شده بودو ....
خودم برات باند پیچی کنم ...
ولی ترسیدم از خواب ناز و قشنگت بیدار بشی ...
مامان بزرگ میگفت خودت پاتو باند پیچی کردی تا درد نگیره ...
بابایی ...
منو به خاطر همه بدیام ببخش...
.........................
..............

...................ماهزاده.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 03:44 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Friday، 13 October, 2006

التماس دعا
 

از مدرسه زودی میام خونه ...
دو تا بیست گرفتم با یه کارت صد آفرین پسر گلم ...
درو باز میکنم و با کله میرم بالا تا ماه مان بزرگم ببینه و خوشحال شه ...
یهو پام به پله گیر میکنه و میخورم زمین ...
بد جوری دردم میگیره ...
لبمو گاز می گیرم تا صدام در نیاد و یه وقت دختر زینت خانوم بفهمه...
زانوم خونی میشه ...
بغضم می گیره ...
ولی مرد که گریه نمیکنه ...
بغضم رو قورت میدم و از نرده ها می گیرم و پا میشم ...
درو که باز میکنم ...
اول میرم تو آشپزخونه ... سر اجاق گاز ...
بهد میام سرم رو بندازم پایین تا برم تو اتاقم و در رو محکم ببندم ...
تا ماه مان بزرگم بفهمه که من اومدم ...
اما تازه یادم میوفته که ماه مان بزرگ امروز رفته خونه ی عمه سمیرا تا بعد از ظهر با هم برن امام زاده صالح و قرآن سرشون بگیرن ...
آخه امشب شب احیاست ...
باباییم میگه تو این شبا اگه هر چی از ته دلت از خدا بخوای بهت میده ...
منم میخوام امشب با ممد قاسمی برم مسجد محل و از خدا کلی آلبالو خشکه و لواشک و توپ چل تیکه و یه دوچرخه دنده ای با بوق و کلی چیز دیگه بخوام....
ولی بلد نیستم چه جوری باید از ته دل بگم تا خدا دلش بسوزه و این چیزا بهم بده ...
باباییم میگفت وقتی احساست عوض شد میتونی با خدا حرف بزنی ...
اما آخه چه جوری باید احساسم عوض شه ...!؟
ای کاش الآن اینجا بود و ازش می پرسیدم ...
تنهایی میرم میشینم جلو آینه ...
با دلی که پر از تنگیه ...
باباییم هم نیست که دلش برام کباب شه و قربونم بره ...
بغلم کنه و تو موهامو چنگ بزنه ...
عوض هر بیستی که گرفتم یکی ماچم کنه ...
عوض کارت صد آفرین ، ده تا ..
باباییم نیست که پامو باند پیچی کنه تا درد نگیره ....
و بهدشم بگه کورشن اونایی که چشم ندارن بیستای بچمو ببینن ...
اما حالا که نیست و رفته ...
تنهایی اومده ...
دلتنگی اومده ...
یه احساس خاصی دارم ...
بوی خیسی میاد ...
مزه شوری میده ...
صدای هق هق میاد ...
یکی انگار داره گریه میکنه ...
.....
تو آینه نگاه میکنم ...
.....
..............
........پسر بابایی.
___________________________________________
پ.ن: التماس دعا دارم برای همه .

 

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 05:34 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Thursday، 12 October, 2006

خدایا
 

باباییم که نیست تنهایی اذیتم میکنه ....
بعضی وقتا هم دلم خیلی برای خودم میسوزه ...
می شینم با خدا صحبتم میکنم ...
........
ولی هر دفعه که من کلی باهاش صحبت میکنم اون هی بی معرفتی میکنه و گوش نمیده ...
آخه یکی نیست به این خدا بگه چقدر بی معرفتی ... بسه دیگه ....
آخه خدا منم دل دارم ....
منم کلی آرزو دارم ...
خدایا آخه چرا جلو خونه ماه مان بزرگم دارن برج میسازن ...
من چه جوری برم تو حیاط دوچرخه سواری کنم ...
من خجالت میکشم کسی منو موقه دوچرخه سواری نگاه کنه ...
خدایا آخه چرا منو خوش تیپ نیافریدی ...
چرا اسم من ممد قاسمی نیست تا کلی دختر قربون صدقم بره ... منم هی ناز کنم و عشوه بیام ...
خدایا چرا همه سیاهی ها ترسناکن ... مثه سیبیل آقا ناظم ...
خدایا ...
آخه چرا من ماه مان ندارم ...
.......
یه روز که با ممد قاسمی یواشکی نشسته بودیم پای تلویزون آدم بدا ...
یه آقایی اومد تو تلویزون .... ممد گفت اسمش سرژیکه ...
بهد اومد نشست پیش ماه مانش و گفت : تو جون منی مادر .... تو عشق منی مادر ...
ماه مانش از ذوق نمی دونست چی کار کنه ... خیلی خوشحال بود ...
هی قر و اطوار میریخت و براش بوس می فرستاد ...
پسرش هم خوش تیپ بود ... هم اینجای سرش کچل نبود ... هم صداش قشنگ بود و هم ماه مانیش رو مهربونانه نگاه میکرد ....
اون روزی چقدر دلم برای خودم سوخت ...
خوش به حال ممد قاسمی و سرژیک ...
خدایا ...
چی میشد تو این برجه که دارن میسازن ...
طبقه دوم به بعدش یه خانواده اصیل و پول دار بیان بشینن ...
بهد دخترشون که هم سنه منه ...
منو ببینه که چقدر مظلوم دارم مشق می نویسم ...
بهد ببینه که چقدر تنهام و بیاد با من دوست بشه ...
اونوقت میاد تو حیاطمون و با هم کش بازی میکنیم ....
چند وقت که گذشت من کلی دوستش دارم ... اونم کلی منو دوست داره ، میشیم با هم ...
خدایا ...
آخه چرا منو مرده نیافریدی ...
حتمن باید میومدم تو این دنیا تا از خجالت بمیرم ...
باباییم میگه همیشه دوست داشتنات رو تو دلت نگه دار ...
اونایی که باید بفهمن ... خودشون دوست داشتنت رو میفهمن ....
اما ...
پس چرا دختر زینت خانوم نفهمید که من برای چی هر روز کلی گچ از مدرسه کش میرم و براش میارم ...
......
خدایا ...
باباییم که نیست تنهایی اذیتم میکنه ...
بعضی وقتا هم دلم خیلی برای خودم میسوزه ...
ولی ...
اشکال نداره ...
تو بازم بی معرفتی کن و به حرفام گوش نده ...
.......
...............
......پسر باباییم .

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 09:38 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Sunday، 08 October, 2006

....!
 

دیشب بدجوری دلم گرفته بود ...
پیش خودم به پسر رضازاده حسودی کردم ...
خوش به حالش ...
چه کیفی کرد وقتی باباش قهرمان جهان شد ...
هی خدا ....
آخه چرا بابای من قهرمان جهان نمیشه ...!؟
امروز تو مدرسه هم بیژن گیر داده بود که چمه ...
یه جورایی نتونستم بهش بگم ...
اونم دلخور شد و زنگ تفریح یواشکی با سعید و ممد قاسمی رفتن ساندویج خوردن ...
منم چون خواستم کم نیارم گفتم روزه کله گونجیشکی گرفتم و ...
کلی هم بهم خندیدن ...
بیژن هی جلو بچه ها میگفت که : سهیل بوی بهشت میده ...!
کلی منو ضایه کرد ...
حالا بذار بابام برگرده میدونم باهاشون چی کار کنم ...
اصن زنگ ورزش باهاشون بازی نمیکنم ...
میرم به آقای اخلاقمون هم میگم ...
شب هم که شد ...
وقتی ماه مان بزرگم و بابا بزرگم خوابیدن ...
بالشتو میذارم رو سرم تا صدام از اتاق بیرون نره ...
کلی با خدا صحبت میکنم و میگم که گوش بیژن و سعید و ممد قاسمی رو بپیچونه تا دیگه منو اذیت نکنن ...
بابام میگه خدا حرفای بچه ها رو زودتر گوش میکنه ...
ولی نه ...
اصن این چیزا رو نمیگم ...
بذار بابام وقتی قهرمان جهان شد ...
اون وقت دیگه تحویلشون نمیگرم ...
.......
.................
........پسر بابام.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 01:39 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Friday، 06 October, 2006

بابایی دوست دارم
 

باباییم داره امروز بعد از ظهر میره اراک ...
منو هم امروز اومد گذاشت خونه ماه مان بزرگم و اینجا رو هم داد دست من ...
نمیذاره تنها بمونم ...
خیلی نگران منه ...
هی بهش میگم بابا من بزرگ شدم ...
دیگه میتونم خودم کارامو انجام بدم ...
ولی بازم کار خودشو کرد و منو گذاشت خونه ماه مان بزرگ ...
یه کم از دستش دلخور شدم ...
ولی خدا میدونه که چقدر دوسش دارم ...
دلم براش تنگ میشه ...
مثه دفه قبل اگه دیر بیاد دلم تموم میشه ...
از الآن کلی بغض دارم ...
ولی خب بابام بهم یاد داده جلو همه قوی باشم ...
منم نمی خوام ماه مان بزرگ و بابا بزرگم و عمه ام بفهمن که من دلم واسه بابام تنگ شده ...
به خاطر همین هی الکی خودمو شاد نشون میدم که اونا شک نکنن ...
اون دفه که بابام رفته بود یه بار عمه سمیرا ازم پرسید چقدر دلت برا بابا سهیل تنگ میشه ...
خدا میدونه چقدر زور زدم تا اشکام نیاد ...
آخرشم دروغکی بهش گفتم من زیاد دلم تنگ نمیشه ...
صبر میکنم تا بیاد ...
کاش بابام اون لحظه اونجا بود و میدید که دارم براش پر پر میزنم ...
دلم اینقدر پر بود که وقتی عمه از اتاق رفت بیرون کلی گریه کردم تا یه کم از دلتنگیام کم بشه ...
ولی...
بازم کم نشد ...

.....
.........
................ پسر بابام.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 02:41 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

    

  Wednesday، 04 October, 2006

امکانات
 

دارم کم کم برای باباییم نگران میشم ...
بنده خدا دیروز که از اراک برگشته بود یه جوری شده بود ...!
وقتی برام تعریف کرد من برعکس کلی حال کردم ...
میگه : دانشگاهمون شده دخترونه ...!
یه کم نیگاش کردم و بهش لبخند زدم ...
بی چاره باباییم ... بلت نیست از امکانات استفاده کنه ...!!!
دچار کم خود بینی شده ...
اگه من جاش بودم ...
وای مادر کجایییییییییییییی ...
بیا این بابایی رو جمششششش کن ...
آبرو هر چی باباست برده ...
ماه مانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....
....
..........
....ماهزاده.

نوشته شده توسط: mahzadeh در ساعت: 01:49 | نظرات(0 نظر)

____________________________________________________

Email: soheil@mahzadeh.com
panjareh@gmail.com

ID Yahoo:panjare_tanhapm
Profile
yahoo360


For View New Update
Ctrl + F5          

Xport:  XML  ATOM
Xport:  XML     RSS
- - - - - - - - - - -


- - - - - - - - - - -

نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که هميشه در توضيح دادن چيزي که مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام

- - - - - - - - - - -


Powered by
MT3.33