![]() |
باباییم داره امروز بعد از ظهر میره اراک ...
منو هم امروز اومد گذاشت خونه ماه مان بزرگم و اینجا رو هم داد دست من ...
نمیذاره تنها بمونم ...
خیلی نگران منه ...
هی بهش میگم بابا من بزرگ شدم ...
دیگه میتونم خودم کارامو انجام بدم ...
ولی بازم کار خودشو کرد و منو گذاشت خونه ماه مان بزرگ ...
یه کم از دستش دلخور شدم ...
ولی خدا میدونه که چقدر دوسش دارم ...
دلم براش تنگ میشه ...
مثه دفه قبل اگه دیر بیاد دلم تموم میشه ...
از الآن کلی بغض دارم ...
ولی خب بابام بهم یاد داده جلو همه قوی باشم ...
منم نمی خوام ماه مان بزرگ و بابا بزرگم و عمه ام بفهمن که من دلم واسه بابام تنگ شده ...
به خاطر همین هی الکی خودمو شاد نشون میدم که اونا شک نکنن ...
اون دفه که بابام رفته بود یه بار عمه سمیرا ازم پرسید چقدر دلت برا بابا سهیل تنگ میشه ...
خدا میدونه چقدر زور زدم تا اشکام نیاد ...
آخرشم دروغکی بهش گفتم من زیاد دلم تنگ نمیشه ...
صبر میکنم تا بیاد ...
کاش بابام اون لحظه اونجا بود و میدید که دارم براش پر پر میزنم ...
دلم اینقدر پر بود که وقتی عمه از اتاق رفت بیرون کلی گریه کردم تا یه کم از دلتنگیام کم بشه ...
ولی...
بازم کم نشد ...
.........
................ پسر بابام.
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در October 6, 2006 2:41 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ امکانات بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ ....! است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
