![]() |
از مدرسه زودی میام خونه ...
دو تا بیست گرفتم با یه کارت صد آفرین پسر گلم ...
درو باز میکنم و با کله میرم بالا تا ماه مان بزرگم ببینه و خوشحال شه ...
یهو پام به پله گیر میکنه و میخورم زمین ...
بد جوری دردم میگیره ...
لبمو گاز می گیرم تا صدام در نیاد و یه وقت دختر زینت خانوم بفهمه...
زانوم خونی میشه ...
بغضم می گیره ...
ولی مرد که گریه نمیکنه ...
بغضم رو قورت میدم و از نرده ها می گیرم و پا میشم ...
درو که باز میکنم ...
اول میرم تو آشپزخونه ... سر اجاق گاز ...
بهد میام سرم رو بندازم پایین تا برم تو اتاقم و در رو محکم ببندم ...
تا ماه مان بزرگم بفهمه که من اومدم ...
اما تازه یادم میوفته که ماه مان بزرگ امروز رفته خونه ی عمه سمیرا تا بعد از ظهر با هم برن امام زاده صالح و قرآن سرشون بگیرن ...
آخه امشب شب احیاست ...
باباییم میگه تو این شبا اگه هر چی از ته دلت از خدا بخوای بهت میده ...
منم میخوام امشب با ممد قاسمی برم مسجد محل و از خدا کلی آلبالو خشکه و لواشک و توپ چل تیکه و یه دوچرخه دنده ای با بوق و کلی چیز دیگه بخوام....
ولی بلد نیستم چه جوری باید از ته دل بگم تا خدا دلش بسوزه و این چیزا بهم بده ...
باباییم میگفت وقتی احساست عوض شد میتونی با خدا حرف بزنی ...
اما آخه چه جوری باید احساسم عوض شه ...!؟
ای کاش الآن اینجا بود و ازش می پرسیدم ...
تنهایی میرم میشینم جلو آینه ...
با دلی که پر از تنگیه ...
باباییم هم نیست که دلش برام کباب شه و قربونم بره ...
بغلم کنه و تو موهامو چنگ بزنه ...
عوض هر بیستی که گرفتم یکی ماچم کنه ...
عوض کارت صد آفرین ، ده تا ..
باباییم نیست که پامو باند پیچی کنه تا درد نگیره ....
و بهدشم بگه کورشن اونایی که چشم ندارن بیستای بچمو ببینن ...
اما حالا که نیست و رفته ...
تنهایی اومده ...
دلتنگی اومده ...
یه احساس خاصی دارم ...
بوی خیسی میاد ...
مزه شوری میده ...
صدای هق هق میاد ...
یکی انگار داره گریه میکنه ...
.....
تو آینه نگاه میکنم ...
.....
..............
........پسر بابایی.
___________________________________________
پ.ن: التماس دعا دارم برای همه .
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در October 13, 2006 5:34 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ خدایا بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ بابایی ... است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
