![]() |
قربونش بره بابایی ...
دیشب وقتی اومدم خونه خواب بود ...
نفهمید که من اومدم ...
مامانم گفت با دوستاش رفته بوده احیا ...
وقتی برگشت اینقدر خسته بود که رفت و با همون لباساش که شمعی هم شده بود ، خوابید ...
رفتم تو اتاقشو نشستم پیشش ...
مثل فرشته ها خوابیده بود ...
بالای سرشم بیستاش بود و صد آفرین پسر گلم ...
وقتی که نگاهش می کردم یاد بچگی خودم افتادم ...
چه دورانی بود ...
اون موقع ها چقدر آرزوهام کوچیک بود و زیاد ...
و الآن تمام امید و آرزوم جلوی چشمم ...
تا نزدیکای صبح پیشش بودم و به عشقم و امیدم نگاه میکردم ...
به مامانم پول دادم تا براش توپ چهل تیکه و دوچرخه دنده ای با بوق و لواشک و آلبالو خشکه بخره ...
برای بیستا و صدا آفرینشم کلی ماچش کردم ...
فردا صبج هم قبل این که بیدار بشه اومدم بیرون تا منو نبینه و باز رفتنم برام سخت بشه ...
فدات بشم عزیزم ...
بابایی کاش می تونستم پاتو که زخم شده بودو ....
خودم برات باند پیچی کنم ...
ولی ترسیدم از خواب ناز و قشنگت بیدار بشی ...
مامان بزرگ میگفت خودت پاتو باند پیچی کردی تا درد نگیره ...
بابایی ...
منو به خاطر همه بدیام ببخش...
.........................
..............
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در October 15, 2006 3:44 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ التماس دعا بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ بوی ماه مانی است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
