![]() |
دیشب عروسی بود ...
دو نفر رفتن هم دیگه رو خوشبخت کنن ...
خوش به حالشون ...
ولی حیف...!
هر چی هم سن و سال بابام بود داره عروس میشه ...
جنبه منبه ندارن که ....
هر چی دختر تو فک و فامیل و در و همسایه داشتیم رفتن ...
اونایی هم که نرفتن هنوز فنچن ...
دیشب دوباره دلم بارونی شد ...
آرزو کردم کاش بابام دختر بود ...
درسش که تموم میشد ...
بهد یکی میومد خاستگاریش ...
باباییم عروس میشد ...
ناز میشد ... خوشگل میشد ...
منم کلی جلو ملت فیگور می گرفتم و می گفتم این بابای منه ها ...
کورشه هر کی نمی تونه ببینه ...
اینقدر آروزهای خوشگل داشتم براش ...
ولی میدونم ...
مثه قبلنی ها که آرزو می کردم درخت گیلاس حیاطمون هویج بده ...
ولی نداد ...
بابای منم هیچ وقت عروس نمیشه ...
بازم امشب باید قبل از خواب ...
بالشت رو بذارم رو صورتم تا صدام نره بیرون ...
....
......................................
........سهیل.
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در November 4, 2006 11:35 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ بارون میاد بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ دست و دل سرد است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
