![]() |
رفته بودم خونه ممدینا تا باهم درس بخونیم …
اما ممد هی با من شوخی می کرد …
اذیت میکرد …
آخرشم دفتر منو با مداد خط خطی کرد …
منم نفهمیدم چی شد و یه دفه با مشت محکم زدم تو شیکمش …
ممد گریه کرد …
باباش که داشت ما رو میدید ، اومد منو دعوا کرد و گوشمو پیچوند …
خیلی دردم اومد …
بابای ممد به من گفت : برو گمشو از خونه ی من بیرون پدر سگ …….!
من ترسیدم …
بعد گریه کردم ...
شب که خوابیدم ...
یه آقایی اومد به خوابم ...
لباس سبز تنش بود و صورتش رو چراغونی کرد بود ...
دست کشید رو سرم ...
گوشم رو باند پیچی کرد ...
مهربونی کرد باهام ...
گفت غصه نخور پسرم .........!
گفت من بابای همه بچه هام ...
گفت هر چی دلت میخواست به بابات بگی ، به من بگو ...
من دلم رفت دوباره برای بابای جدیدم ...
چوقولی ممدینا رو کردم ...
تعریف ماه مان بزرگ و بابا بزرگو کردم ...
گفتم دلم کلی چیز میخواد ...
دلم یه مسافرت دوتایی می خواد ...!!!
به جایی که هیچ کی تا حالا نرفته باشه ...
گفتم یه داداش یا یه خواهر کوچولو می خوام ...
تا باهاش بازی کنم ...
که دیگه تنهایی نباشه بازیام ...
گفتم که ثلث اول معدلم بیست شد ...
نه...
چاخانکی گفتم ...
بیست نشد ... اما هیجده که شد ...
تازه ماه مان بزرگ گفت پسرم تلاشش رو کرده ...
دفه بعد بیشتر می خونه بهتر میشه ....
گفتم دلم شادی می خواد ...
دلم محبت می خواد ...
دلم خوشبختی می خواد ...
کلی چیز دیگه می خواستم که ...
که هنوز حرفام تموم نشده بود ...
نگاه که کردم ...
دیدم بابای جدیدم نیست ... رفته ...
دلم سوخت ...
یاد حرف ممد افتادم ...
می گفت از بس بچه بدی هستی ...
هیشکی دلش نمی خواد بابای تو باشه ....
آره ...
...................راست می گفت.
................
.........................
......سهیل.
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در November 19, 2006 2:56 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ ...! بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ تو هم CD رو بشکن است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
