![]() |
چند وقت بود که دلم سینما می خواست ...
بابامون که دنبال کارای خودش بود و فکر دل مارو نمی کرد ...
خلاصه ...
اینقدر رو مخ ماه مان بزرگ و عمه سمیرا کار کردم تا راضی شدن ...
رفتیم سینما فرهنگ و فیلمه میم مثل مادر ...
ولی ...
ولی کاش نمی رفتیم...
کاش نمی رفتم ...
بازم دلم یخ کرد و لرزید ...
هیچ کسم حال منو تو جریان فیلم نفهمید ...
دلم می خواست بشینم وسط سینما و زار زار گریه کنم ...
ولی نمی شدددددددددددددددد ....
دلم برای سعید می سوخت ...
سعید درست مثه من بود ...
اسم باباش سهیل بود ...
باباش پیشش نبود ...
بابایی که ترکش کرده بود ....
بابای سعید خیلی آدم بدیییییییییییییی بود ...
میدونستم ...
هر چی بابا سهیله بی معرفته ...
بی وفاست ...
بی احساسه ...!!!
آخه چرا هیچ کس حال منو تو سینما نفهمید ...
بابا بزرگ و ماه مان بزرگ و عمه سمیرا و عمو احمد ...
همه تو حال خودشون بودن ...
همه دلشون برای سعید می سوخت ...
دلشون برای ماه مان سعید می سوخت ...
ولی دل هیچ کس برای من نسوخت ...!
فیلم که تموم شد ...
چشمای هر کسی رو که می دیدی سرخ شده بود ...
ولی کسی نفهمید دل من یخ کرده ...
هیچ کس ندید دل من سیاه و کبود شده ...
میفهمی ...
هیج کس ...
.......
..................
.............سهیل.
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در December 11, 2006 11:35 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ روز باباییم بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ یه مطلب سیاسی است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
