![]() |
تو یه لحظه نگاهشون به هم گره خورد ...
احساس جدیدی زائیده شد ...
لحظه ای بعد هر دو احساس کردند عاشق هم شدن ...
و سپس از کنار هم رد شدند..!!
پسرک که يک دستش را به مادرش داده بود، مشغول خوردن ادامهی بستنیاش شد...!!
و دختر نيز در اين فکر بود که پدرش کدام عروسک را برايش میخرد...!!!
.....
........
............
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در March 10, 2007 2:17 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ زود دیر میشه ...! بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ دومین عشق است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
