![]() |
بوی بارون رو دوست دارم ...
امروز آسمون دل خدا ابری بود و می بارید ...
ولی آسمون دل من صاف بود و آفتابی ...
لباسامو پوشیدم ...
با یه عینک آفتابی ...
رفتم زیر آسمون دل ...
خدا مهربونی می کرد ...
همه چی زیبا بود ...
از هر کوچه که گذر می کردم گویا برایم پر بود از یک دنیا خاطره ...
خاطرات کودکی ...
نوجوانی ...
و ...
به کوچه ای رسیدم که برایم غریب بود ...
به دنبال یه آشنا گشتم ...
از هر کسی سراغ گرفتم ...
عجیب بود ...
همه از یکی صحبت می کردن ...
....... پری .
می گفتن اینجایی نیست ...
دلش مثل دریا آبیه و بی کران و بی نهایت ...
شبای اتاقش پر از ستاره ست ...
روزهاش پر از عشق یاسمین و بوی اقاقی ...
می گفتن ماشقه ...
...... پرسیدم پری ...؟!
خونه ای بهم نشون دادن ...
خونه ای که با سه سوت هم پیدا نمی شد ...
جلو رفتم و در زدم ...
در باز بود ...
ولی گویا کسی نبود ...
وارد شدم ...
...
همه چی آشنا بود ...
یه آشنای قدیمی ...
پری ...
...... پری ......
تازه شناختم ...
آره خودش بود ...
نمیدونم چی شد ...
یهو دلم گرفت ...
نتونستم تحمل کنم ...
اومدم بیرون ...
رفتم و گوشه ای نشستم ...
عینکم رو برداشتم ...
دیگه آفتاب نبود ...
بوی بارون میومد ....
.....
............................
..... سهیل .
_____________________________________
:
![]()
Home:
www.MAHZADEH.com
Email:
soheil@mahzadeh.com
ID Yahoo:panjare_tanha
Profile
yahoo360
- - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - -
اين صفحه حاوي يک نوشته از وبلاگ که در April 27, 2007 9:04 AM ارسال شده مي باشد.
ارسال قبلي اين وبلاگ BISCUIT بوده است.
ارسال بعدي اين وبلاگ Look است.
در صفحه اصلي و يا با ديدن آرشيو مي توانيد موارد خيلي بيشتري پيدا کنيد.
- - - - - - - - - - -
![]()
نميدانم چطور بگويم
شايد مشکل من باشد که
هميشه در توضيح دادن چيزي که
مستقيما در باره ي خودم هست
دچار ترديد شدم
ولي هر چه هست ...
من امروز آمده ام اينجا
تا با اثر انگشتهايم که پاکشان
نکرده ام
بگويم:
مرا دست بند بزنيد
و ببريد
من
شخصيت گمشده ام را
در زنداني شدن
و تماشا کردن از پشت ميله ها
يافته ام
- - - - - - - - - - -
![]()
- - - - - - - - - - -
Credits
soheil mahzadeh
Powered by
MT3.33
