| ژانویه 3rd, 2011

این روزا هوای اینجا پرشده از غم …
خدایا …
خدایا هنوز باورم نمیشه …
هی میگم خدا کنه همه چیز یه خواب باشه …
ولی …
بیدارم …
نفهمیدم دیشب چه جوری خودم رو رسوندم تهران …
محسن …
پسر عمه که نه….برادر واقعی من …
باباش خیلی غیر منتظره ….
تموم کرد …
……..
………………..
دوستان منو ببخشید….
حالم هیچ خوب نیست …
هنوز تو شوکم….

9 نظر to “”

  1. ستاره می گوید:

    سلام داداشی….الهی قربونت برم….من متاسفم…بهت تسلیت میگم…ولی زندگی همینه…یکی میره ویکی می اد….ولی اونی که رفته ترکش برامون خیلی سخته…درکت میکنم….موفق باشی داداشی…اومدم بهت خبرخوب بدم حالم گرفته شد…شرمنده

  2. زارمیخ_کبیر می گوید:

    سلام سهیل.
    خدا بیامرزتش.
    از طرف ما هم به محسن تسلیت بگو.
    بیچاره محسن…..
    ……)
    هیفففففففف 🙁 🙁 🙁 🙁

  3. بیدمجنون می گوید:

    خدا صبر بده…

  4. بهار می گوید:

    خب آدم اينجور مواقع كه اصلاً هم مواقع خوبي نيست، جز«متاسفم» و « تسليت مي گم» و …چيزي نداره كه به زبون بياره! 🙁
    دلم ميخواد بگم ما هم تو غمت شريكيم سهيلم…
    دلم ميخواد اين آخرين باري باشه كه برادر كوچولوي دوست داشتني ام رو غمگين مي بينم….
    اميدوارم آخرين غم زندگيت باشه سهيل من!
    از خدا براي اون مرد بزرگ آمرزش و براي تو و محسن عزيز صبر طلب مي كنم.

  5. بهار می گوید:

    🙁 :((

  6. بهار می گوید:

    سلام داداشي!
    اميدوارم حالت بهتر شده باشي…
    همچنان آرزوم برات سلامتي و شاديه…
    ياعلي! :y: :y: :y:

  7. بیدمجنون می گوید:

    تو کجایی که غریبانه سر خویش کشم در بر تو…

  8. صبا می گوید:

    با تقدیر نمیشه جنگید …ما همه مسافریم …به دنیاهای موازی اعتقاد نداری؟مطمئن باش از نو متولد شده و دوباره شروع میکنه برای بهتر بودن …غصه نداره

  9. بهار می گوید:

    :y:

نظر دهید