| اکتبر 19th, 2016

من رو تختخواب

خداهه در حال نهار درست کردن

لوسی پایین تخت داره پاهاشو که از سر شیطونی یه کم زخم شده رو لیس میزنه

ابی داره میخونه :” پونه می ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه…..”

گوشیم از دسترس خارج

عیال با کابل گوشیش ور میره و هعی میگه چرا شارژ نمیکنه و من باید برم دوباره معجزه ای بکنم‌ تا شارژ‌ بشه و …

اووووووم

همین الان یه هویی…

:*

نظر دهید