بایگانی نویسنده

بفهم …

| فوریه 2nd, 2007

خوب گوش کن ببین چی میگم …
….
……….
……..

خدا رو چه دیدی

| فوریه 1st, 2007

تنهایی نشسته روی صندلی و زل زده به یه جایی که دوره و معلوم نیست….
غمگین و گرفته…پریشون و پژمرده…
آخه دیشب آقاش مرد….بی خداحافظی…
_سهیل…!!!….یادت نره فردا بیای سر خاک …. آقام خیلی غریبه …گریه کن نداره …
_ تو بیا … آخه تو هم قیافت ماتمه هم زودی دلت می شکنه و گریه ات میگیره …
معلومه که میام…باید بیام… تو به گردنم خیلی حق داری …
تا حالا ده بار به خاطرم کتک کاری کردی …
من که تا حالا به دردت نخوردم…اقلن حالا…
میام … میام برات سنگ تموم میذارم …
انقدر محکم بزنم رو پیشونیم که صداش تا ده تا قبر اونورتر بره ….
جیغ میزنم ….
خاک میپاشم رو سرم …
آخرش هم غش می کنم …
به خاطر آب قند نه ها … فقط به خاطر تو … به خاطر آقات…
ولی کاش نمی بردیش قبرستون …
خاک قبرستون،نه چیزی رو پس میده ….نه کسی رو …
اینو من هم نمیدونستم …
تازه فهمیدم…
یه عمر هرهفته شب جمعه که شد با هزار تا آرزو رفتیم قبرستون به خاک میلاد آب و کود دادیم….
به امید اینکه میلاد دوباره جوونه بزنه و دربیاد…
یه دفعه که من استخون کله پاچه هم کاشتم پای میلاد …
اون موقعی میخواستم وقتی میلاد دراومد قدش از قد بابای ممد قاسمی هم بلندتر بشه…
که دیگه جرات نکنه محکم بزنه تو گوش من و بهم بگه پدرسگ….
اما نشد….
فقط علف هرز برام دراومد…..و خار….
تو اشتباه من رو نکن….
اول بیارش لب حوض با شیلنگ قشنگ بشورش….که میخواد بره پیش خدا تمیز باشه…
بعد هم آقات رو بکار تو همین باغچه خونه ما…..
پیش گل سرخ و زنبق و اقاقیا…
بهش برس…
آبش رو به موقع بده…
سمپاشیش کن….
کود حیوانی بده….
خدا رو چه دیدی….
شاید یه روز…
یه بار دیگه آقات از خاک درآد….
……….
……………….
……. سهیل .

………………
……
آقا دلمون خیلی پره …
آقا کلی حرف دارم باهات …
اینجا میگم تا هر کسی که میاد بدونه …
که ازت هرچی خواستم بهم دادی …
ولی آقا…
امسال خودم هیچی ازت نمیخوام …
فقط دلم رو خالی کن …
میگن آقامون دلبره …
خب بیا …
قسمت میدم به دل زینبت …
بیا دل ما رو هم ببر …
آقا دلم خسته شده …
آقا این روزا آدمای دل شکسته خیلی زیادن …
خیلی ها حاجت دارن …
خیلی ها برات قران نذر کردن و خیلی ها …
آقا حاجتشون رو بده …
آقا مریضا ، اونایی که تو این شبا ازت کمک میخوان …
آقا خیلی ها تو این شبا چشمشون به دره که گمشده شون بیاد …
آقا حسین …
تو رو به چشمای ابولفضلت قسم …
دل شکسته ها تو دریاب …
….
………………
……………..

ما …

| ژانویه 20th, 2007

ما که راهمون یکی بود …
چرا جاده ما رو گم کرد ….؟!؟
……
……………

طعم آلبالو

| ژانویه 16th, 2007

هوا که تاریک شد …
سرد بود …
برفایی که از قبل اومده بود، روی زمین یخ زده بودن …
سکوت همه جای شب رو فرا گرفته بود …
گرمای نفسش به صورت بخار از دهانش خارج می شد …
یقه کاپشنش رو بالا داد …
یه نخ کاپیتان بلک …
طعم آلبالو …
به یاد طعم لبهایش …
روی لباش گذاشت …
و …
راه افتاد …
و رفت …
……….
…..
فردا صبح …
سر جلسه امتحان …
صندلی شماره 471 …
مراقب ورقه را برداشت و نوشت …
سهیل…
…..
غایب ….
……….
…………………
……………………..

آخه درد رو از هر طرف که بخونی بازم درده …
نمیدونم …
شاید از هر طرفم بنویسی بازم درد بشه …
می بینی …
دیگه خدا هم باهامون حکم بازی نمیکنه …
از بس لایی کشیدیم …
خیلی که دقیق میشم می بینم که خودم مقصر بودم …
آخه یکی نیست بگه بچه دم امتحانی چه مرگت بود که تب مالت گرفتی …
ولی بازم خدا رو شکر که ایدزی سرطانی چیزی نگرفتیم …
و در آخر …
خدا خیر بده هر چی دکتر و قرص و آمپوله …
اگه اینا نبودن من حتما الآن ….
الآن ….
الآن…………………..!!!
………….
……………………
………..سهیل.

حالا …

| ژانویه 5th, 2007

یه چیزی تو مایه های دمت گرم …
حالا بابام ببینه …
نظرشو بگه …
شاید …
نمیدونم …
حالا تو ببین …
گفتم که اینجوری نمیمونه …
مونده …
…..
……….
…………….سهیل.

خوش بگذره

| دسامبر 30th, 2006

من که توی سیاهی ها …
از همه رو سیاه ترم …
میون اون کبوترات …
با چه رویی بپرم …!؟
………..
……………….
میگن سعادت میخواد رفتن به پا بوسش …
ما که چند سالی هست این سعادت رو نداشتیم …
به هر حال …
بابا و مامان …
ایشالله سفرتون بی خطر …
سلام ما رو هم به آقامون برسونید …
نیستم پیشتون …
ولی از همین جا بوسه میزنم به دستای گرم و مهربونتون …
خدا نگهدارتون باشه …
……
………..
…………………

فکر کن

| دسامبر 28th, 2006

دیدی بعضی وقتا …
دلت می خواد بنویسی ولی هیچی به ذهنت نمیرسه …
من الآن اونجوری شدم …
یه احساس مزخرف …
خب مزخرفه دیگه  ……..؟!!؟
مثه اینه که دهنت رو بستن و تو هم هی دلت می خواد نعره بکشی …
هی زور بزنی و نتونی …
فکر کن …
صدات هی تو گلوت خفه شه …
میفهمی که …!؟
ولی نه …
فکرشو نکن …
صبح که بیدار شم خوب شدم و توپول …
هه هه….
توپول …
…….
……………
…………………سهیل.

بابای بی حیا …

| دسامبر 23rd, 2006

با دلم قرار گذاشته بودم…
که اگه دیگه هوایی نشه …
ببرمش سینما…
دلم به قولش وفا کرد…
اما من نرفتم سر قرار…!!
بد قول شدم …
بی وفا…
نمیدونم این سینما فرهنگ پس کی میخواد بینوایان رو نشون بده …
آخه غیر از ژان وارژان به خاطر کی میشه دو ساعت تو تاریکی نشست….
خیلی دوستش دارم …
تا حالا ده بار قصه ش رو خوندمش …
تا حالا هزار بار اومده تو خوابم …
همراه هم ، ژاور رو خونه خراب کردیم …
بدون اینکه سر کوزت دعوامون بشه …
گاهی تو خواب هم سهممو از زندگی میبخشم…
حتی اگه کسی محتاج بخششم نباشه …
دل من محتاج بخشیدنه …!
اینه که همیشه تو قصه خواب هام…
دزدی شمعدونا رو من گردن گرفتم و …
سرپرستی کوزت رو ژان وارژان …!
بگذریم …
شدم از سینما مونده از یاد دلم رونده …
سرم به سنگ خورد…
سنگ هم نعمت خداست…
مثل بارون با برکته…!
بی خیال سینما شدم …
با خودم قرار گذاشتم …
که هوای دلم رو تا ابد داشته باشه …
……
شب …
سر قرار که رفتم…
بابامو دیدم….
بابامو دیدم با دختر کبریت فروش …
….
…….
…………….سهیل.