بایگانی نویسنده

درس اول

| نوامبر 30th, 2006

داشتم به سهیل دیکته میگفتم …
یاد اون قدیما افتادم …
یاد گذشته ها و دلتنگی های پنجره ای تنها …
……..
درس اول …
معلم نوشت :
بابا آب داد … بابا نان داد …
همه نوشتن … ولی یکی ننوشت …!!
معلم دوباره با صدای بلند تر تکرار کرد :
بابا آب داد … بابا نان داد …
همه تکرار کردن … ولی یکی ساکت بود و چیزی نمی گفت …!!!
……..
روی کاعذ نوشتم …
درس اول …
بابا آب داد … بابا نان داد …
بابا را دوست دارم …
بابا دوست نداشت …
بابا بغل نمی کرد …
بابا شب نمی آمد … بابا روز هم نمی آمد …
بابا فقط آب میداد ….
بابا فقط نان میداد 
………
بابا من را ندید …
بابا با من حرف نمیزد …
بابا با تلفن حرف میزد … بابا سر تلفن داد میزد …
باباها مدرسه می آمدند …
بابا به مدرسه نمی آمد …
باباها پارک می بردند …
بابا پارک نمی برد …
بابا فقط آب میداد …
بابا فقط نان می داد …
……….
بابا محبت نکرد …
بابا را دوست داشتم …
بابا دوست داشتن را نمی فهمید …
بابا مریض میشد …
بابا نگرانی و اشک من را ندید …
بابا هیچ چیز را نمی دید …
بابا موهای سفیدش را نمیدید …
بابا پیر شد …
بابا باز هم آب میداد …
بابا باز هم نان میداد …
………..
بابا سن دقیق من را نمی دانست …
بابا اسم من را نمی دانست …
بابا هر روز پیر تر میشد …
بابا بیمار شد …
بابا من را صدا میکرد …
بابا فریاد میزد …
بابا گریه می کرد …
بابا رو نمی فهمیدم …
بابا مرد …
……….
……………………..
درس اول …
معلم نوشت :
بابا آب داد … بابا نان داد …
همه نوشتن … ولی یکی نوشت :
بابا آب نداد …
بابا نان هم نداد …
بابا عشق داد …
بابا صفا داد …
بابا محبت داد …
بابا ….
زندگی داد ….
………..
……………………..
……… بابا سهیل

تلخ و تلخ تر

| نوامبر 27th, 2006

این روزا …
حرفای تلخ و قصه های تلخ ….
همه …
واقعی شدن …
از دیشب تا حالا ….
پدر آهنگای چشم و زندون و برادر جان داریوش و …
دیگه پیشمون نیست …
خدا رحمتت کنه بابک بیات …
و …
یکی دیگه هست همین زندیکا …
داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه …
دعا کنید براش …
ناصر عبداللهی نیاز داره به دعا …
و ….
…..
……..

تو هم CD رو بشکن

| نوامبر 25th, 2006

چقدر بی آبرویی …؟!؟!
اسممون رو گذاشتیم انسان … مسلمون … ؟!؟!
مگه خدامون نگفته که حفظ آبروی یه برادر و خواهر مسلمون از کعبه و 1000 حج با ارزش تره ….؟!؟!
اصلاً ما میدونیم خدا کیه و چیه …؟!؟!
چقدر بی حیا و بی شرم شدیم ….

تا حالا خودمون رو جای اون دختر گذاشتیم که ببینیم چی میکشه …؟!؟!
درک و فهممون کجا رفته …
مگه ما ایرانی ها به غیرت و دفاع از ناموس شهره نیستیم …؟!؟!
پس کجا رفت اون غیرت ایرانیمون …؟!؟!
هه هه …
چی دارم میگم من …
غیرت ……………….
داریم به بی غیرتی معروف میشیم …
غیرت اونایی داشتن که رفتن برای دفاع از دین و اعتقاد و ناموسشون 8 سال جنگیدن و شهید و جانباز شدن …
نه منی که وقتی یه نفر ازم می پرسه که سی دی زهره رو دیدی ، با افتخار بگم آره و اگه تو میخوای ببینی برات رایت میکنم …
 …
زهرا جان خواهرم …
اگه منی که نا برادرم برات …
اگه منی که بی شرم و بی غیرتم …
اگه منی که ناموس رو فروختم به دیده شدن هم آغوشیت …
تو قوی باش و صبر کن …
اگه من از گناه کر شدم و صدای ناله هاتو نشنیدم …
یکی هست اون بالا که میشنوه …
خدایی هم اون بالاست که بخشنده و مهربونه …
اگه من آبروتو ریختم …
اون نمیریزه …
مطمئن باش جای من و امثال من با اون پسر کثیف تو جهنم و عذاب خدا یکیه ….!!!
……………………………………………..
لینکی که زیر عکس گذاشتم ترانه ای هستش که برای حمایت از زهرا امیر ابراهیمی خونده شده …

لینک دانلود
لینک دوم ( اگه بالایی کار نکرد )

………………..
…………………………..
…….. بابا سهیل(ماهزاده)

بابای جدیدم

| نوامبر 19th, 2006

رفته بودم خونه ممدینا تا باهم درس بخونیم …
اما ممد هی با من شوخی می کرد …
اذیت میکرد …
آخرشم دفتر منو با مداد خط خطی کرد …
منم نفهمیدم چی شد و یه دفه با مشت محکم زدم تو شیکمش …
ممد گریه کرد …
باباش که داشت ما رو میدید ، اومد منو دعوا کرد و گوشمو پیچوند …
خیلی دردم اومد …
بابای ممد به من گفت : برو گمشو از خونه ی من بیرون پدر سگ …….!
من ترسیدم …
بعد گریه کردم …
شب که خوابیدم …
یه آقایی اومد به خوابم …
لباس سبز تنش بود و صورتش رو چراغونی کرد بود 
دست کشید رو سرم …
گوشم رو باند پیچی کرد …
مهربونی کرد باهام …
گفت غصه نخور پسرم ………!
گفت من بابای همه بچه هام …
گفت هر چی دلت میخواست به بابات بگی ، به من بگو …
من دلم رفت دوباره برای بابای جدیدم …
چوقولی ممدینا رو کردم …
تعریف ماه مان بزرگ و بابا بزرگو کردم …
گفتم دلم کلی چیز میخواد …
دلم یه مسافرت دوتایی می خواد …!!!
به جایی که هیچ کی تا حالا نرفته باشه …
گفتم یه داداش یا یه خواهر کوچولو می خوام …
تا باهاش بازی کنم …
که دیگه تنهایی نباشه بازیام …
گفتم که ثلث اول معدلم بیست شد …
نه…
چاخانکی گفتم …
بیست نشد … اما هیجده که شد …
تازه ماه مان بزرگ گفت پسرم تلاشش رو کرده …
دفه بعد بیشتر می خونه بهتر میشه ….
گفتم دلم شادی می خواد …
دلم محبت می خواد …
دلم خوشبختی می خواد …
کلی چیز دیگه می خواستم که …
که هنوز حرفام تموم نشده بود …
نگاه که کردم …
دیدم بابای جدیدم نیست … رفته …
دلم سوخت …
یاد حرف ممد افتادم …
می گفت از بس بچه بدی هستی …
هیشکی دلش نمی خواد بابای تو باشه ….
آره …
……………….راست می گفت.
…………….
…………………….
……سهیل.

…!

| نوامبر 16th, 2006

….
……….
………………..
پدر سگ …!!!
پدر سگ خودش بود ….
…….
……
دلم گرفتههههههههههههههههههههههههههههه …….
…….
…………………….
………..سهیل.

دست و دل سرد

| نوامبر 10th, 2006

پاییز که میاد هوا سرد میشه …
خوشم نمیاد از سرد شدن …
دیگه بستنیای پارک ملت به آدم نمی چسبه …
باید بری سمبوسه فلفلیه داغ بخوری تا گرم شی …
ولی گرم نمیشی که …
فقط دهنت میسوزه …
باید دستت رو بکنی تو جیبت …
تازه میفهمم که باباییم چرا میگه مرد باید دستش تو جیب خودش باشه …
آخه اگه دستش تو جیبش نباشه ، یخ میکنه …
بد مجبور میشه بره دست یکی دیگه رو بگیره تا گرم شه …!!!
یا دستش رو بکنه تو جیب یکی دیگه …!
نمیدونم …
من که دستم تو جیب خودمه و دست کسی رو هم نمی گیرم و تو جیب کسی هم دست نمیکنم …
ولی هی …
از دست این دل صاب مرده …
دیگه امونمو بریده …
دم به دی- قه تنگ میشه … میگیره … هوایی میشه … ابری میشه … بارونی میشه …
خب من چی کار کنم … هر وقت پاییز میاد دلم شروع میکنه به لرزیدن …
نمیدونم چرا …
شاید دل آدما هم مثه پاییز شده  
یا شایدم هوای دلشون مثه هوای پاییز سرد …!
آخه اولش کلی داغن و بهدش یهو سرد میشن …
چن بار خواستم دلم رو هم بکنم تو جیبم …
ولی میترسم یکی دستش رو بکنه تو جیبم و بدزدتش …!
منم بیوفتم دنبالش و اونم دلم رو پرت کنه یه گوشه و بشکنه …!
گیج شدم …
خل شدم …
یادم نیست باباییم چیزی بهم گفت یا نه …
اون فقط گفت مرد باید دستش تو جیب خودش باشه …
نگفت مرد باید دستکش دستش کنه …
تازه اگه یه خانوم بود چی …؟
خب حتما میتونه دستشو تو جیبش نکنه و دست یکی دیگه رو بگیره تا گرم شه …
خوش به حالشون …
باباییم میگه …
آدمی که دستش یخ کنه …
دلشم …
یخ میکنه …………….
…………….
…………………
……………………..سهیل.

بابام،هویج،عروس

| نوامبر 4th, 2006

دیشب عروسی بود …
دو نفر رفتن هم دیگه رو خوشبخت کنن …
خوش به حالشون …
ولی حیف…!
هر چی هم سن و سال بابام بود داره عروس میشه …
جنبه منبه ندارن که ….
هر چی دختر تو فک و فامیل و در و همسایه داشتیم رفتن …
اونایی هم که نرفتن هنوز فنچن …
دیشب دوباره دلم بارونی شد …
آرزو کردم کاش بابام دختر بود …
درسش که تموم میشد …
بهد یکی میومد خاستگاریش …
باباییم عروس میشد …
ناز میشد … خوشگل میشد …
منم کلی جلو ملت فیگور می گرفتم و می گفتم این بابای منه ها …
کورشه هر کی نمی تونه ببینه …
اینقدر آروزهای خوشگل داشتم براش …
ولی میدونم …
مثه قبلنی ها که آرزو می کردم درخت گیلاس حیاطمون هویج بده …
ولی نداد …
بابای منم هیچ وقت عروس نمیشه …
بازم امشب باید قبل از خواب …
بالشت رو بذارم رو صورتم تا صدام نره بیرون …
….
………………………………..
……..سهیل.

بارون میاد

| اکتبر 29th, 2006

 بارون میاد ….
……………
از ماه مان بزرگ می پرسم که عاشق یعنی چی …؟
میگه تو بچه ای برات زوده …
ولی خودم پارسال فهمیدم یعنی چی … !!!
نشستم براش تعریف کردم …
…………….
پارسالی که باباییم منو برده بود شمال فهمیدم ….
اولش یه آقایی رو دیدم که یه چشم نداشت و تازه اینجای صورتشم یه زیگیل گنده داشت ….
اون روز وقتی خودم رو تو آینه دیدم به خودم امیدوارم شدم که چقدر خوشگلم و اگه ممد قاسمی و سعید تیپم رو مسخره میکنن بازم از خیلی ها بهترم …
این اولش بود …
فرداش قرار بود بریم بازار و کلی خرید کنیم …
منم اون لباس سفیدم رو پوشیدم و موهامم فرق وسط کردم …
تو بازار بابام یه عروسک گرفت که همش راه میرفت و میگفت آی لاو یو …
……….. منو میگفتا ………….
اولش کلی خجالت کشیدم … آخه تا حالا کسی بهم آی لاو یو نگفته بود …
به خاطر همین به عروسک عاشقم یه کم بی محلی کردم …
یه کم که گذشت دلم برای خودم سوخت …
گفتم نکنه نفهمیده باشه که منم عاشقشم …
خواستم برم تو ساحل رو شنها بنویسم …
بی تو تنهام …
ولی ترسیدم که عروسک عاشقم دست خطم رو نشناسه …
عکس قلبم رو هم نمی تونستم بکشم …
آخه نقاشیم بد بود، بهدشم بچه ها بی تربیتن ، پا روش میذاشتن …
این شد که یواشکی ماچش کردم …
صورتم گر گرفت …
آقای تربیتی می گفت عشق آتیشه …
کاش اونجا بود و میدید که ماچ از آتیش عشق هم بیشتر می سوزونه …
باباییم میگه :آدم که دلش خوش باشه رو پای خودش بند نمیشه …
همش میخواد بره تو دنیای خودش …
دنیام خراب شد وقتی ماه مان بزرگ بهم گفت بی حیا …
ولی دلم ازش نگرفت …
اونم برای دنیای خودش بود …
اون قدیما جوونا مثه الآن شور نداشتن …
شور جوونای قدیم مثه دنیاشون یه جور دیگه بود ….
ولی ماه مانی بزرگ انگار ناراحت شد …
با کلی اخم گفت :
– زوده برات این حرفا … اصن تو فعلا باید به فکر مشقات باشی …
– تو چه میدونی از عشق و عاشق …
بهد میگه :
– عاشق اونایی بودن که تانک به خودشون بستن و رفتن زیر خمپاره …
ولی همه آدما که تانک ندارم …
دشمن ندارن …
جرأت ندارن …
همه ی آدما که خوب نیستن …
ولی همه آدما حق زندگی کردن دارن …
حق عاشق شدن دارن …
من میگم تو این دوره زمونه …
عاشق باید روبانتیک باشه …
اهل دل باشه … اهل قلم باشه …
باید پیراهن سفید داشته باشه …
به جای گلاب و عطر مشهدی تو کمدش چندتا از این خارجی ها، اکسیل و دویت و اسپیریت هم داشته باشه …( اگه زنونه هم بود حالا عیبی نداره دیگه …)
عاشق اقلن باید تا کلاس سوم تحصیل کرده باشه …
باید شعرای مریم حیدرزاده رو بلد باشه … حرفای خوب بزنه …
باید همه ازش راضی باشن …
عاشق باید اقلکن دو بار تایتانیک رو دیده باشه و برای خانومه و آقاهه گریه کرده باشه …
عاشق باید صداش خوب باشه و بتونه گیتار بزنه و بخونه …
حالا اگه گیتار نشد یه سوتی ، بوقی ، سنچی بتونه بزنه …
عاشق باید عشقشو بیشتر از لواشک و آلبالو خشکه دوس داشته باشه ….
عاشق باید وقتی هر روز رفت خونه با خانومش دست و روبوسی کنه …
همش نگه شام چی داریم …. جورابامو چرا نشستی ….
عاشق باید ….
عاشق نباید وقتی باطریش تموم شد دیگه نگه آی لاو یو ….
عاشق باید با وفا باشه …
باید دل داشته باشه …
عاشق باید دلش عاشق شده باشه ….
باید مرد باشه … مردونگی کنه …
گرم باشه …
عاشق باید قبل از اینکه از نفس بیوفته بمیره …
……………..
حرفام که تموم شد ماه مان بزرگم رو دیدم که سرش رو انداخته پایین و ساکت شده …
ترسیدم از حرفام غمگین شده باشه …
رفتم پیشش …
دستاشو بوس کردم …
سرش رو که اورد بالا …
چماشو دیدم که قرمز شده و داره ازشون …
بارون میاد …
………..
……………………
…………سهیل.

ببخش…

| اکتبر 27th, 2006

خب مگه من چی کار کردم …!؟
فقط یه خواب کوچولو دیدم …
همین …
من خودم میدونم چی کار کنم …
باباییم بهم یاد داده که به نا محرم نگاه نکنم …
اون دختر کوچولو خب آبجیم بود …
مگه گناهه آدم آبجیشو دوست داشته باشه …؟!؟
دست خودم که نیست …
اون روز قلبم تو قفسش هی میکوبید به در و دیوار …
باور نمیکنی …؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا….بیا نیگا کن تمام بال و پرش زخمی شده …
اون روزم اینقدر خودشو به در و دیوار کوبید تا تونست بیاد بیرون …
پرید اومد تو دهنم …
اون وقت هرچی توش بودو گفت …
منم اونا رو نوشتم …
باور کن …
تقصیر من نبودددددددددددددددددد ….
بیین من اشتباه کردم …
اصلنی بابایی که اومد میگم با اون کمربند سیاهه بیوفته به جونم تا دیگه از این خوابا نبینم …
به ماه مان بزرگ هم میگم که تو چشام فل فل بریزه تا قرمز بشه و بسوزه …
بهدشم اینقدر گریه کنه تا آدم شه …
امروز اون قلبه که رو بالشتم کشیدم رو هم شبیه سیب کردم …
خوبه …؟!؟؟
حالا ببخش دیگه …
بیا پایین جون سهیل …
بیا نیگا کن کلی برات گچ کش رفتم …
باشه ….؟
……………………
…………
……………..سهیل.

یه شب توپ

| اکتبر 26th, 2006

دیشب خواب ماه مانیم رو دیدم …!!!
مثه فرشته ها بود …
میدونستم …
درست مثه باباییم ماهزاده …
تنها نبود، یکی دیگه هم باهاش بود …
یه دختر کوچولو هم سن و سال خودم …!
ماه مانی می گفت این آبجیته …
اصلنی فک نمی کردم که آبجی هم دارم …
رفتم جلو سلام کردم …
اونم سلام کرد و خندید …
دلمون رفت واسه خنده هاش …
 آبجیم خوشگل بود … مهربون بود … دستاشم کلی گرم بود …
از دختر زینت خانوم
هم خیلی سر تر بود …
چند بار می خواستم بوسش کنم و بغلش کنم، ولی نشد …
خجالت کشیدیم … حیا کردیم ازش …
ولی اون می فهمید …
اونم می خواست منو بوس کنه و بیاد بغلم …
وقتی تو چشام نگاه می کرد من از چشای نازش فهمیدم …
ماه مان هی به ما مهربونی می کرد …
ما رو برد پارک ملت …
از این قایق دوچرخه ای ها هم سوارمون کرد …
بهدش هم یه دونه از این بستنی بلندا گرفت تا دو تایی بخوریم …
آبجیمون که اساسی هول شده بود …
تمام لباسشو بستنی کرده بود …
هی گفتیم آبجی درست بخور …
خب ما هم واسه خودمون یه کوچولو سیبیل داریم …
درست نیست جلو پسرای مردم اینجوری بستنی رو لیس بزنی …
ولی انگار مثه خودم خل و چل بود …
 نمی فهمید ……………
قربونش برم …
اینقدر دوسم داشت که یه لحظه هم دستامو ول نمی کرد …
آخرشم با ماه مان منو رسوندن خونه ماه مان بزرگ و خودشون رفتن …
آبجیمونم از پشت شیشه ماشین تا سر کوچه دست تکون داد و برامون بوس فرستاد ….
صبح وقتی رفتم مدرسه به ممد قاسمی نگفتم تا دلش بسوزه …
آخه میدونم تا بفهمه من یه آبجی ناز و خوشگل دارم حسودی میکنه …
بهشدم میوفته دنبالش …
بهش شماره میده …
منم که نمیتونم تحمل کنم …
یه دفه دیدی زدم لهش کردم …
بچه پروووووووووووووووووووو …

………
……
………….
سهیل.