بایگانی برای جولای, 2008

باور کن

| جولای 27th, 2008

باید باور کرد یه چیزایی رو …
راستش …
تو این روزا …
احساس داشته باشی باختی …!!
…….
………………..
…..

دل من

| جولای 11th, 2008

فک میکنی به روزایی که دارن میگذرن و روزایی که دارن میان …
فک میکنی که اگه اینجا نبودی ، کجا می تونستی باشی ….
به فرصت هایی که خدا بهت داده فک میکنی …
به بازیه عجیب سرنوشت …
به داغی دسته عینک آفتابیت که رو صورتته …
فک میکنی به سختیه زندگی …
به غربت و به تنهایی …
آره باه بایی …
تو به این چیزا همش فک میکنی …
اما کاش یه کوچولو هم به من فک می کردی …
به احساسم …
به غصه هام …
به سختیام ….
به ندیدن و نبودن و نداشته هام …
به دل تنگیام ….
مگه من چقدر دل دارم …
کاش یه کوچولو هم……………………….
………
……………..
….. سهیل .

مهران

| جولای 9th, 2008

مهران از زندگیش تعریف میکنه…
از خاطرات کودکیش ..
با لهجه شیرین خودش و با صداقتی عجیب و گیرا …
می خنده و تعریف میکنه و من به این فکر میکنم که یه پسر 16 ساله چقدر می تونه بزرگ باشه …
ای خدا این دیگه کیه …؟
هر کسی بزرگی و مردونگی رو یه جوری برای خودش معنی میکنه …
تا دیروز منم یه جوری معنی می کردم …
اما الآن میگم بزرگی و مردونگی یعنی مهران 16 ساله …
دلم به حال خودم میسوزه …
خوش به حالت مهران …
خوش به حالت که تو 16 سالگی به جایی رسیدی که حسودیم میشه بهت …
ای خدا …
نشون دادی بهم که مردونگی در حد ما نیست …
صادقانه اعتراف می کنم که جلوی این پسر احساس حقارت کردم …
واقعا من کجا …
و این پسر …
کجا …
……….

…………….