بایگانی برای اکتبر, 2007

زاویه

| اکتبر 19th, 2007

به خدا جدیم … جدیه جدی …
می خوام فقط بنویسم … اصلن برنگردم ببینم چی نوشتم …
چند اپیزود …
حالا هر برداشتی داشتی با خودت …
…….
۱_ رسم زندگی این است …
دیروزها کسی را دوست می داشتی …
و امروز تنهایی …
به همین سادگی…!
وقتی عین این عقده ای ها تو خیابون راه می ری و مردم رو نگاه می کنی …
وقتی این روزا همش میخوای یه کاری بکنی و نمیدونی چه کاری …
وقتی یاد گذشته ها می افتی و هوس می کنی که نوستالژیک باشی …
مطمئنم که آخرش یه لبخند رضایت می زنی … که این همه ” وقتی ” تو زندگی کردی … یعنی که هنوز زنده ای…!
……..
۲_ یه خواهش کوچولو دارم …
اینقدر نگو مهربون….
که حالم بهم میخوره از هرچی مهربونی و محبته …
…….
۳_ وقتی به یه چیزی از بیرون نگاه کنی و یا از دور ، بیشتر برات قابل درکه …
تا حالا فکر کردی که عشق یعنی چی …؟!
من در دوره های مختلف زندگیم نظرات متعددی راجبش دادم …
نظر اول : به نظر من عشق اصلن وجود نداره … یعنی می دونی … من به عشق اعتقاد ندارم !
نظر دوم : عشق خیلی هم وجود داره…! اصلن آدم باید جونش واسه عشق در بره … به نظرم هر کی فقط یک بار عاشق میشه !!
نظر سوم (این مال الآنه !) : می دونی … اگه بخوای منطقی نگاه کنی … من نمیگم وجود نداره … اما خوب وجود نداره !! … یعنی عملن عشق نیست … یه چیز دیگه س … یه چیزی
مثل عادت … وقتی به یه نفر عادت کنی … خیال می کنی که عاشقشی … چون بهش عادت کردی … فکر می کنی که بدون اون نمی تونی زندگی کنی … و از نظرت این خود عشقه…!!
و این اول بدبختیه …  
نکته ی ۱ : دقیقن همون طور که به بودن میشه عادت کرد … به نبودن هم میشه…!
نکته ی ۲ : الآن که خودم فک می کنم می بینم که نظرام سیر صعودی داشته … هه ! … من چقدر بزرگ شدم…!
نکته ی ۳ : قول داده بودم به خودم که تو این چن سال به این کلمه سه حرفی ، فک نکنم … و اینا که گفتم همش یه مشت حرفه…!
…….
۴_ یه چند روزی برم جنوب فک کنم برام خوب باشه …!؟
…….
۵_ و این نیز می گذرد … رسم زندگی این است دیگه …
……………..
……………………..
…..
پ.ن: راستش اپیزود ها زیادن … ولی اون چند خط اول همش برای این بود که یه کم جو بدم به مطلب …
……..
………………….
…………

مردونگی

| اکتبر 14th, 2007

آره خب …
می گذره دیگه…
اصن زندگی همینه …
باید چند باری غرورت بشکنه …
باید طعم شکست رو بچشی …
باید دست رد به سینت بخوره …
باید با تمام وجودت بفهمی که همه به فکر خودشونن …
اون وقت تازه میتونی بگی من اول راهم …
و تازه میتونی استارت بزنی و شروع کنی …
بعد از گذشت چند سال …
اگه موفق شدی و به خواسته هات رسیدی …
بشین و خودت رو نقد کن …
ببین چند بار غرور شکستت رو جم کردی …
چند بار شکست خوردی و دوباره سعی کردی …
چند بار زمین خوردی و بلند شدی …
چند بار دست دیگران رو گرفتی و کمکشون کردی …
و …
اگه تعدادشون زیاد بود …
اون وقته که میتونی بگی مرد شدم ….
آره بابایی …
آره گلم …
دورت بگردم من …
مردونگی به این چیزاست …
…….
…………………..
………

تموم شد

| اکتبر 12th, 2007

بهله ….؟!
میتونی …؟
میتونی چشماتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی …؟!
ایول …
بهت تبریک میگم …
شما همین الآن ماه رو دیدی …
عیدت مبارک …
…….
پ.ن ۱: این متن رو خیلی ها برام فرستادن ….
پ.ن ۲: بهله …
پ.ن ۳: یادت باشه که ما یه عمریه ماهزاده ایم و هر روزمون عید ….. 
پ.ن ۴: چند دقیقه دیگه که افطار بشه ماه رمضون امسال هم تموم میشه … رفت تا سال دیگه … ایشالله نماز و روزه های همه قبول باشه … عید همتون مبارک…
پ.ن ۵ : همین دیگه …
پ.ن ۶ : …………
…………………………..
…………..

نه تا نه

| اکتبر 6th, 2007

چقدر دلم براش تنگ شده …
برای اون پسر کوچولوی ۴ ساله که بزرگترین دغدغه اش این بود که یه توپ دولایه داشته باشه … فکر می کرد اگه بابا براش اون روز بستنی نخریده دیگه بدبخت ترین آدم روی زمینه  …
همیشه تفریحش این بود که وقتی با کسی میره خرید تو راه موزائیک های خیابونو بشمره …
یک ..
دو …
سه …
چهار …
پنج …
شش …
هفت …
هشت …
نه …
باه بایی … بعد نه چنده ؟!
ده …
ده … باه بایی بعد ده چنده ؟!
یازده …
باه بایی یازده یعنی چی ؟!
یعنی دوتا یک … کنار هم …
دوتا یک …
سه تا یک …
چهارتا یک …
پنج تا یک …
شش تا یک …
هفتا یک …
هشتا یک …
نه تا یک ….
باه بایی بعد نه تا یک میشه یکی دو ؟!‌…
به نظرش بعد نه تا نه دنیا تموم میشد … به نظرش بیشتر از نه تا نه دیگه هیچی نبود … واسه همین همیشه مامان و بابا رو نه تا نه دوست داشت ! …
………
…………………..
حاضر بودم همه رو نه تا نه دوست داشته باشم … اما همیشه تو ۴ سالگی بمونم…!
…………….
………………………
…….

……
…………
این سه شب هم مثل سالهای دیگه که اومدن و رفتن …
میان و میرن …
خدایا … 
خدایا ببین این بنده هاتو …
ببین دل شکسته ها رو …
دستایی که به طرفت دراز شده و التماس دارن …
خدایا ….
خیلی ها امشب سلامتی و شفای مریضشون رو میخوان …
خیلی ها سفر کرده دارن و چشم براهن …
خیلی ها از مشکلات زندگی بریدن …
خیلی ها گم کرده دارن و غریبن …
خدایا …
خدایا به حق این شبای عزیز …
به حق این همه اشک …
به حق این همه دل پر از غم …
حاجت همه رو بده …
خدایا این شبا، تنها زمانیه که مثل منه گناه کار، ازت طلب بخشش کنیم …
خدایا اگه قلبی رو شکستم …
اگه دروغی گفتم …
اگه بدی کردم در حق کسی …
اگه نامهربونی کردم …
که میدونم  همه این کارا رو کردم ….
با تمام کوچیکی و حقارت ….
قسمت میدم به این شبای عزیز ….
به بزرگی و مهربونی و کرم خودت …
دریاب مارو …
دریاب مارو …
دریاب مارو …
……………………….
………..
………