بایگانی برای اکتبر, 2009

17

| اکتبر 27th, 2009

همیشه فک می کردم آدمای بزرگ و متفکر و باهوش و زرنگ …
هیچ وقت گول نمی خورن …
اما حالا می بینم که همون آدمای بزرگ و زرنگ …
با احمقانه ترین راه ممکن گول می خورن …
هه …
الآن تازه می فهمم که چرا منو احمق صدا میزدی …
شاید بهتر راه برای گول زدنت بودم …
هان…؟
……….
………………………
………….. سهیل .

بیست و هشت مهر

| اکتبر 20th, 2009

آخریش رو هم زدم …
ولی گلاب به روت …
جاش بدجوری درد می کنه …
فک کن از فردا پس فردا بازم بشم همون خرس مهربون …
…..
………………..
……….. سهیل.

08

| اکتبر 19th, 2009

آرزوهای من اینقدر بزرگن که بعضی وقتا خودم جلوشون احساس کوچیکی می کنم…
نمی دونم اینم کار خداست یا کاره دله …
من و دلم و خدا قبلنا باهم قرار گذاشته بودیم …
قرار گذاشته بودیم که همیشه کنار هم باشیم …
اما دلم وسط راه هوایی شد و …
رفت …
فک کنم کار خدا بود …
آخه دیگه مثل قبل نبود باهام …
یا شایدم من باهاش …
نمی دونم …
شاید اونم فهمیده بود آرزوهام خیلی بزرگن و …
من کوچیک …
حالا من موندم و خدا …
خدایی که اینقدر بزرگ هست که آرزوهام حتی به چشم هم نیاد …
می دونم …
اون خیلی خیلی بزرگتر از آرزوهای منه …
………………………………..
…………………..
……… سهیل .

05

| اکتبر 16th, 2009

فک کنم آنفولانزای خوکی باشه …
ولی بیشتر شبیه سگیه …
نمی دونم والا …
با این حال خرابم …
پاچه خوب می گیرم …
خوب….!
……..
…………………….
…….. سهیل .

بانه

| اکتبر 12th, 2009

بانه …
شهر مرزی …
شهرLCD…!
شهر کولر های گازی …
شهر پاستور های قلابی …
……
شهر بار بند …
شهر پا درد …
شهر ویسکی های ارزان …
غرب ایران …
……………………………
……..
………………….
پ.ن: خیلی زور زدم شبیه شعر بشه ……
…….
……………………..
……..

night

| اکتبر 6th, 2009

شباش که نه …
ولی داستانش چرا …
قراره بخیر بشه ….
کلاغش هم که احتمالا به خونش می رسه …
اما من زیاد حال نمی کنم اینجوری …
داستانش برام جالب نیست …
بیشتر حال می کنم شبام بخیر بشن …
بدون چراغ خواب …
با در بسته …
راستی نمیدونم چرا از بچگی دوست داشتم در اتاقم بسته باشه …
نمیدونم …!
به هر حال …
ساعت 3 شبه …
شب بخیر …
………………………..
…….
…………. سهیل .

16

| اکتبر 3rd, 2009

دیشب سردم بود …
گرمم نکردی …!
با اینکه گرم بودی … اما پتوی منو هم سوزوندی …
بعد توقع داری بهت بگم مرسی …؟!
هه …
دیشب برف می اومد …
من لای دونه های برف تو آسمون دنبال تو می گشتم …
حدس می زدم اگه بیای پایین احتمالش خیلی کمه که تو حیاط ما بیافتی …
می خواستم وقتی اومدی تنها تو حیاط نمونی تا سردت بشه …
و روی سرت کلی برف بشینه …
بعد من بدبخت بیام منت کشی تا بخوای بغلم کنی …
اما نیومدی و من تنهایی سردم شد …
و روی سرم کلی برف نشست ….
شاید امشب هم بیام …
نمیدونم …
تو هم می یای ..؟
اگه خدا اجازه نداد …
از دستش فرار کن بپر پایین …
قول میدم …
این بار پیدات کنم …
………….
……………………….
………
پ.ن:بهار زندگیم با تو پر برفه ..!