بایگانی برای جولای, 2010

جدید شدیم

| جولای 29th, 2010

بعد از ۴ سال …
از ام تی کوچ کردیم به یه سیستم قویتر به نام ورد پرس …
با شکلی جدید و امکانات بهتر …
البته نویسنده همونه و مطالبشم متأسفانه همون …
نه رفیق بهتر بگم که همون آش و همون کاسه …
هنوزم نقطه چینا سرجاشون هستن …
کلاغا هم همین طور …
هه ….!
…….
………………..
…… سهیل .

شاه توت

| جولای 19th, 2010

باد میاد …
داغه داغ …
گرد و خاک هم که دیگه اپیدمی شده تو این فصل سال …. یه جورایی که ۱۰۰ متریتو هم به زور می بینی …
یه قوطی آب معدنی که فقط یه ذره مونده ازش …
ظهر جمعه …
وسط کویر …
انعکاس نور و گرمای خورشید از زمین به روی پوست صورتت ،تو رو ناخواسته به یاد بچه گی هات میندازه ….
باغ بابا بزرگ تو شهریار …
تعطیلات تابستون …
با بچه های فامیل …
استخر وسط باغ و آب بسیار خنکش …
و شاه توتهای خنکی که این وقت سال تمام دست و بالمون رو قرمز می کرد …
آتیش بازی و عشق انداختن سیب زمینی داخل آتیش …
بوی دودش هنوزم یادم هست …
لواشک های ترش مامان بزرگ همراه با نمک …
شبها تو پشه بند رو پشت بوم …
باد بسیار خنک و صدای ترسناک شاخ و برگ درختان و خوابیدن ما تا لنگ ظهر …
…….
ذهن آدم چقدر راحت پرواز میکنه و پر می کشه …
به حال بر می گردم …
دانیال روی سه پایه دوربین نشسته و شاید مثل من تو فکره بچه گی هاشه…
آب معدنیمون هم تموم شده بود …
بی خیال دوربین می شیم …
با چشم لاین میدیم …
۸۰۰ متر کافیه برای امروز …
سوار ماشین ….کولر روشن ….
به طرف یزد حرکت می کنیم …
………………
………………………………
…….

۵۹

| جولای 15th, 2010

میدونی رفیق …
یه آدم که دلش می گیره ….
دیگه براش فرقی نمی کنه …
…..رگ و دست و گردن و طناب و سقف ….!
می خواد فقط آویزان بشه …
البته نمیدونما …
شاید هم دلش بغل می خواد …
…….
…………………….
…… سهیل .

۵۸

| جولای 11th, 2010

می خواد …
نمی خواد …
می خواد …
نمی خواد …
می خواد …
نمی خواد …
می خوام …
می خوام ..
می خوام …
نمی خواااااااااااااام …
می خوااااااااااااام …
………
…………………..
پ.ن : اصن هی چی نمی خوام ولی هی اون می خواد …
پ.ن : چی می خواد …؟
……..
…………………سهیل .

حله

| جولای 8th, 2010

دقیقا شده عین اون یاروهه که عصاشو گذاشت رو زمین و گفت اینجا وسط زمینه ….
باور نداری …متر کن …!!
بهم میگه سهیل درست میشه همه چی …
میگم خب….چه جوری …؟
میگه درست میشه …. !
هه …
………..
……………………..

فک و فامیلا حمله …!

| جولای 4th, 2010

بچه که بودیم …
وقتی خونه فامیل مهمونی می رفتیم …
از دیدن موز …
بیشتر خوشحال میشدیم تا دیدن فامیل …
اما الآن وقتی جایی میریم …
نه از دیدن فامیل خوشحال میشیم و نه از دیدن موز …
نکته ی قابل تحمل اینجاست که در هر دو دوره …
هیچ وقت از دیدن فامیل خوشحال نمی شدیم …
البت که همیشه استثناء هایی هم وجود داره ها…!!
به جون سهیل …
……..
…………………………..
………….