بایگانی برای سپتامبر, 2014

| سپتامبر 30th, 2014

اصن روایت داریم سیب زمینی هایی که برای قیمه شام سرخ شده

خوردنش سرماخوردگی که هیچ

سرطان رو هم درمان میکنه

اصن مورد داشتیم زن نازا رو هم حامله کرده

دختر شوهر نکرده بختش باز شده

چک پشت باجه مونده پاس شده

و هزارتا چیز دیگه

یه جا دیگه هم روایت داریم که اون دنیا وقتی بریم بهشت ، یه حوری هست به اسم پوتیراییل که یه وضعیه اصن اووففففف

۹۰-۷۰-۹۰ و با یه شاسی ماسی میزون و ناخون فرنچ کرده هی میاد و با یه عشوه خاصی دهنت سیب زمینی سرخ کرده میذاره

به همین برکت

حالا هی دروغ بگید و کارای بد بد بکنید و هی خودتون رو از بهشت دور کنید

| سپتامبر 30th, 2014

همیشه به مو میرسه

اما پاره نمیشه

……

البته خودت پاره میشی که اونم فدای یه تار موت

خلاصه همیشه باید به روزنه ها و سوراخ ها امیدوار باشید

شاید نور امید یه هویی ازش زد بیرون

باور کن

دیدم که میگم

| سپتامبر 29th, 2014

کلن این دماغ یا همون بینی

عضو مهمی هست و ازش بی خبریما

الآن اگه قرار باشه یه چیزی کوفتمون بشه ، اون وقت اگه دماغ نباشه

از چه جاهایی میزنه بیرون…؟

گوش …

چشم …

دهن …

:دی …

قدر دماغتون رو خلاصه بدونید

عضو مهمیه

| سپتامبر 29th, 2014

بریم شمال

خوش گذرونی

کباب و جوج و منقل و آب شنگولی و صفا سیتی منگوله

بعد یه روز که حسابی در حال عشق و حالیم

گیر بدی بهم

جدی نگیرم

دوباره گیر بدی و گوشیمو یواشکی برداری و چک کنی

من بفهمم

دعوامون بشه

کوفتمون بشه

از دماغمون بزنه بیرون و

برگردیم بیایم

……

به به چه شمالی بریم شنبه

| سپتامبر 28th, 2014

دروغ چرا …

آبریزش بینی داشته باشی

جلو چند نفر مشغول صحبت کردن باشی

یه هو عطسه ت بگیره

دستمال هم نداشته باشی

بعد از ته دلت یه عطسه بکنی که عمام هرچی عطسه ست

هیچی دیگه

واقعا سخته توضیح دادنش

ولی به قول یکی از ناظرین صحنه

خدارو شکر اسهال نبودم

….

| سپتامبر 28th, 2014

اشکامو پاک میکنم و دماغمو میکشم بالا

نگاه میکنه .. میپرسه چرا گریه میکنی ..؟

با یه چهره مظلوم یه نگاه بهش میندازم و دوباره سرم رو میندازم پایین

باز اشکم رو پاک میکنم …آروم زیر لب میگم : تو چه میدونی از زندگی من

جدی تر میشه .. میگه : چی شده سهیل ، ترو خدا بهم بگو

نگاهش میکنم و میگم : به تو ؟ به تو بگم ..؟ سرم رو تکون میدم یه آه سوزناک می کشم

جلو خودم رو به زور میگیرم

پا میشم

میرم تو اتاقم…

و اون خیلی قشنگ تو خماری میمونه و من خرسند و خوشحال

خب حقشه .. از صب دارم ناله میکنم از سرماخوردگی و سینوزیت و آبریزش اشک و بینی ، اما تو باغ نیست اصن

بذار بمونه تو خماریش

والا

| سپتامبر 28th, 2014

سینوس مینوس برامون نمونده به خدا

اصن هرچی سینوزیته خره

مرتیکه چرت و پرت

یه طرف صورتم اصن تو باغ نیست

چشم راستم قرمز و در حال گریه

گوش راستم نمیشنوه و گرفته

سوراخ دماغ راستم که اصن نگو و نپرس

دست راستمم که همش خواب میره

کلیه راستم که سنگ سازه

اصن یه اوضاعی

پایین تر دیگه نمیرم که اسلام خدایی نکرده به خطر نیوفته

ولی وضع جالبی نیست…

🙁

| سپتامبر 27th, 2014

از امروز دیگه عینک آفتابی نمیزنم

باور کن

یه عمر می ترسیدیم عینک نزنیم و بریم بیرون و خدایی نکرده سگ چشمامون بپره و پر و پاچه یکی رو بگیره

حالا نگو داستان چیز دیگه ای بوده

ای خدا

اینجا کجاست …؟

پاشم برم بدم داعش سرمو ببره

.

لینک

| سپتامبر 27th, 2014

چشمای  ما مردا هم کلی قابلیت داشته ما نمیدونستیم

اشعه ، تیر ، نیرو

واقعا باس از مسئولین تشکر ویژه بکنم بابت همچین برنامه های آموزنده و خوبشون

اصن داعش رو بی خیال

ای جوووووونم

اشعه رو بچسب

| سپتامبر 26th, 2014

– سعی کن بخوابی

🙂

الآن دقیقا سه ساعته داره سعی میکنه…

ساعت نزدیکای ۴ صبحه

همچنان در حال سعی کردنه

اصن یه اوضاعی

به همین برکت