بایگانی برای مارس, 2015

| مارس 30th, 2015

چه تگرگی بوداااا

همش منتظر بودم شیشه ماشین خورد شه

خیلی حال داد

مخصوصا پیاده شدن از ماشین

ایستادن زیر تگرگ

اونم با سر کچل

عمری بفهمه کسی چه لذتی داره

فک کن…

دونه های تگرگ می خوره رو پوست سرت و حس یخیش و سوزش برخورد و آب شدن تگرگ و خیس شدن سر و کله و سک و صورت و این حرفا

اصن حالی میده که رستم به تهمینه نداد

🙂

| مارس 29th, 2015

فک کن

دو تا دختر

ساعت 3 شب

تو جاده

تازه شم اونی هم که پشت فرمونه یه کمی سرش گرمه :-/

بعد یه مسیری که نیم ساعت طول میکشه تا برسن به مقصد رو 2 ساعته که نرسیدن

حالا 2 ساعت بخوره تو سرم

گوشیاشون رو میگیری در دسترس نیست

…..

تو این شرایط باس چه حسی پیدا کرد جز زنگ زدن به 110 و امداد جاده و رفتن به پلیس راه و آمار تصادفیا رو گرفتن ..؟

خب خواهر من ، عزیز من ، جیگر من ، قربوس بشمت نکن این کارو

مردیم و زنده شدیم دیشب

با قلب و روح و روان عمام امت بازی نکنید خب

تو اوج جوونی سکته مکته می کنیما

| مارس 28th, 2015

یکی از لذت های دنیا خوردنه

واقعا حیف و افسوس که بعضیا از این لذت دوری می کنن

واقعا ناشکرن اینا

گناهه عاقا … گناههههه

خدا یه مشت خوردنی در اختیارمون گذاشته

که ما بخوریم و بقیه بخورن 🙂

انرژی بگیریم

روحیه بگیریم 🙂

جوووووووون بگیریم

به به

:))

بعد میان میگن: عمام چرا جون نداری ..؟ چرا حال نداری ..؟ چرا روحیه نداری…؟

| مارس 27th, 2015

فروردین

از اون ماه های خاصه

همه چیش خاصه

مخصوصا متولدینش

مخصوصا عماماش

مخصوصا 16 امش

هرکیم شک کنه به این موضوع خره

به غورعان

| مارس 27th, 2015

هفت روز گذشت

تا اینجا

یه عید دیدنی رفتیم

یه شمال رفتیم

برگشتنی هم تو برف و کولاک گیر کردیم و اصن داستانی بود

یه سرما خوردیم

یه شلوار عیدی گرفتیم و یه ده هزار تومنی

و یه آیفون 6  هم عیدی دادیم

همینا

94

| مارس 21st, 2015

سال نو مبارک

بهترین ها رو برای امتم می خوام

سال 94 بی شک متفاوت ترین سال برای همه مون هستش

عیدتون مبارک

بوس موس

کمتر از 1 ساعت

| مارس 21st, 2015

لحظه های آخر

خیلی آخر

سرعت گذشت زمان رو میشه کامل حس کرد

الآن

نه تو 93 هستیم و نه تو 94

رو هواییم

من … تو … خدا … یه امت

نه 93 هستیم و نه 94

2 ساعت

| مارس 21st, 2015

ماهی ها رو سرخ کردم

سبزی پلو با ماهی زدیم به بدن

دروغ چرا آخه

2 تا پیک عرق زدیم با این دامادمون

همچین شنگول و منگول

نشستیم شبکه 3 نگاه می کنیم

و من

در این اندیشه ام که کجام شبیه احسان علیخانیه …

والا

6 ساعت

| مارس 20th, 2015

خلاصه رفتیم حموم

موهامون رو هم کوتاه کردیم

سر و صورتو صفا مفا دادیم

ترگل مرگل

جووووووون

نشستیم

به سبزه ها خیره شدیم و ماهی توی تنگ و این حرفا

تو ذهنمون سال دیگه رو این لحظه هاشو تصویر سازی می کنیم

اون موقع نه منی هستم و نه تویی و نه خیالت

یه ما هست و بس

فک کن

10 ساعت

| مارس 20th, 2015

هنوز حموم نرفتم و مثلن قراره که این پست رو بفرستم و بعد برم.

بهله

میگم چرا اینجوریه …

چرا هر وقت می خوایم بریم یه جایی باس نگران باشیم که نکنه فلانی ناراحت بشه که چرا بهش نگفتیم و ..

آقا ما هر وقت خواستیم بریم شمال داستان داشتیم و داریم و خواهیم داشت

اصن به من چه

به اهل بیت گفتم به من کاری نداشته باشید و نظر نخواید

والا

فقط بهم بگید سهیل پاشو حاضر شو

من به هیچ کسی کاری ندارم و تو بودن و نبودن کسی هیچ دخالتی ندارم

فقط خودم و خدا و خیالت

همین و بس