بایگانی برای سپتامبر, 2009

یه وقتا

| سپتامبر 30th, 2009

سبک که می شیم …
راحت میریم بالا …
زیاد دور نه …زیاد دور نمی شیم …
یه کوچولو بپری می تونی بگیریمون …
جایی نمی ریم …
آخه تنهایی گم می شیم …
من و سهیل …
خودم رو میگم …
وقتی که خیلی سبک می شیم …
…….
……………………
……..

28

| سپتامبر 29th, 2009

قدیما پشت خونمون یه جوب آب بود …
یادمه یه بار من از روش پریدم…
یادمه تو نپریدی و گفتی که میری به مامانم میگی که من پریدم …
یادمه دیگه هیچ‌وقت از اونجا رد نشدم …
یادم نیست ترس از مامان بود یا نفرت از تو یا بی‌حوصلگی …
اما آخرین باری که از اونجا رد شدم همین چند وقت پیش بود …
حوصله‌ام خیلی سر رفته بود …
مامان دیگه مثل قدیما جوون نبود  ….
تو‌ام هر چی گشتم پیدات نکردم …
آخر موقع برگشت جوبو دیدم …
البته دیگه جوب نبود…
روش قبرستون ساخته بودن…
………..
……………………..
……. سهیل

برگرد

| سپتامبر 24th, 2009

بیا …
بیا مثل اون روز…
که نگاهم با نگاهت گره خورد …
بشینیم ….
زیر اون سرو بلند …
من بگم از تو و …
تو هم نگاه کنی هیچی نگی …
چند روزی هست داره بارون میاد …
بیا بذار بارون خیسمون کنه …
بیا …
مثل اون شبا که حکم بازی می کردیم …
همش منو کت کن 
بیا شب بیداری کنیم …
بیا …
بیا که دلم لک زده واسه یه بستی نیم متری پارک ملت …
می دونی چند وقته که از اونجا رد هم نشدم …
بیا …
بیا یه کم پایین پیش رفیقت …
بیا که دلم خیلی هواتو کرده …
………………
…………………………….
پ.ن : بعضی از آدما یه هویی خون به مغزشون نمی رسه …!
من بدم میاد.

04

| سپتامبر 20th, 2009

یه روزی …
من …
میشم اون چیزی که می خواستم بشم …
یه روزی …
من …
می رسم به اون چیزی که می خواستم برسم …
هه …
هی رفیق …
یه وقتایی نباید ترک کرد …
باید درک کرد …!
……….
…………………………
…………. سهیل .

025

| سپتامبر 16th, 2009

تمام کودک درون …
با تمام بزرگی بیرونم …
با هم یکی شدن و …
دیشب راه گلوم رو بستن و …
آخرش از چشام ریختن بیرون …
……..
………………..
………… سهیل .

لازم بود

| سپتامبر 13th, 2009

آدم یه چیزی رو تا داره …
قدرش رو نمی دونه …
هه …
خداییش وابستگی عجیبی من با اینجا دارم …
به هر حال …
فدای یه تار موت …
هستیم …
………
………………………..
………

03

| سپتامبر 4th, 2009

شاید یه تلنگر هم کافی باشه …
اگه نبود …
لازم باشه از مشت و لگد هم استفاده میکنم …
آخه خاک بر سر هیچی نمی فهمه …
هی هوایی میشه …
هی پر می کشه …
هی می گیره …
هی تنگ میشه …
هی …
…..
………………
….. سهیل

02

| سپتامبر 2nd, 2009

خدا رو شکر …
محتاج کسی نشدیم …
وگر نه تخ…. هم حسابت نمی کردن ….
نیگا کن پسرم …
این دنیا تا دلت بخواد کلاغ داره …
دور و برت بودن و هستن …
هه …
حتی بعضی هاشون خیلی بهت نزدیکن …
بی خیال همشون …
سعی کن تو آسمونت همیشه تو غروب خورشید و پشت کوها باشن ….
چقدر دوست دارم این جمله رو تکرار کنم …
” کلاغا باید باشن و خیلی چیزا رو ببینن …
یادت باشه …
خدا همیشه اون بالاست …
و همیشه مهربونی میکنه …
فدای یه تار موت ….
……..
…………………………
………