azar 84

| دسامبر 10th, 2010

هی رفیق …
به نظرت …
اگه من برا همیشه برم چی می‌شه..؟
…!!؟
هیچ‌چی…
چیزی نمیشه …!
من باز همونم …. تو هم همونی …
فقط قهرمان قصه ست که تبعید میشه به مزرعه …
شایدم مجبور بشه نقش اون مترسک کثیفو بازی کنه …
….
و اگه نرم…؟
…!!؟
بازم هیچ چی نمیشه …
می شینیم با هم یه عمر توف می کنیم تو چشم همه جوجه کلاغای نارفیق …
قهرمان هم میره دنبال زندگیش …
یا شایدم بره یه هم خوابه برای خوابای خیالیش پیدا کنه …
هه …
این روزا اینقدر ساده حرفامو میزنم …
که دیگه جایی برای شک کردن نمی مونه …
آره …
میشم مثه آدمی که تا خِرخِره مشروب خورده و …
بعدش تا صبح کلی از حرفای دلشو برات میزنه …
و وقتی هم که صبح شد…
تازه میفهمه که چه چیزایی رو که نباید میگفته رو گفته …
و می ترسه که نکنه یه هو ترکش کنی …
ولی …
ولی من که هیچ وقت نمی ترسم …
نه از تو …
نه از بابا سهیل …
نه از خدا …!!!(بد فک نکن)…
ترس چیز بدیه …
ترس خیلی چیز بدیه …
من نمی ترسم …
من از هیچی نمی ترسم …
من نمی ترسم …
من گریه نمی کنم …
من از ترس گریه نمی کنم …
من فقط …
فقط …
بعضی وقتا فقط …
دلم برات تنگ شده که گریه می کنم …
و از این می ترسم که یه روزی دلم از این تنگ تر بشه …
و …
نتونم گریه کنم …
….
…….
……….سهیل.

4 نظر to “azar 84”

  1. ماهزاده می گوید:

    بهار ما رو برد به گذشته ….
    نتونستیم هنوز بر گردیم به حال …
    http://panjarehtanha.persianblog.ir/post/172

  2. نانسی می گوید:

    سلام….صبحت بخيردوستم :X

  3. ماهزاده می گوید:

    مرسی …صبح شما هم بخیر

  4. zarmikh کبیر می گوید:

    شرمنده حرفی نبود بزنم.
    تنها میتونم بگم.که……..
    سلام…..
    :-* شب خوش داداش! :-*