بایگانی برای فوریه, 2011

۲۰

| فوریه 12th, 2011

عطر زن یعنی …
همین لعنتی ای که بعد از رفتن دختر همسایه …
در آسانسور می ماند و…
افسوس تلخ من که هیچ وقت چهره اش را نگاه نکرده ام …
و فکر میکنم احمق تر از این حرفاست …
که با کفشهای چکمه ای و نوک تیز و پاشنه دارش عطر قرمز میزند …
چون که میداند خوب به یاد آدم می ماند ….
……..!!
عطر زن یعنی …
همین هایی که هر سال تو این ولنتاین فروشی های عشقولانه …
زده ۲ تا بخر و ۳ تا ببر …
و فکر کردن به احمقی که …
فکر میکند با این عطر خوشگل می شود …
به احمقی که با این عطر می خندد …
عشق میکند …
زندگی میکند …
و آخر شب می خوابد …
….
…………….

همچین روزی

| فوریه 10th, 2011

درست یادم نیست …
سوم دبستان بودم یا چهارم …
اما یه همچین روزایی بود …
هه آره …
با چندتا از بچه های کلاس شروع کردیم به تزئین کلاسمون ….
یادمه تو ۲۵ تا کلاس ، کلاس ما اول شد و بهمون جایزه هم دادن …!
گروه سرود داشتیم و از یک ماه قبلش تمرین می کردیم برای همچین روزایی …!
” هوا دلپذیر شد ،گل از خاک بردمید ….پرستو به بازگشت زد نغمهء امید …”
و امروز ….!
هر وقت ازم سوال میشه اگه برگردی به گذشته با همین تفکرات امروزت چی کار می کردی …؟
صد در صد جواب میدادم هیچ وقت حماقتهای کودکانه انجام نمیدادم …
هیچ وقت کاری نمی کردم که یه همچین روزی افسوس بخورم از کارم …
……..
……………………..
…………..

shole zard

| فوریه 2nd, 2011

امروز …
نذری …
شُله زرد…
هر کسی تو حال و هوای خودش بود و با دنیای خودش حال میکرد….
و من به این زردی شُل فک می کردم که موقع هم زدن یکی اسم علی توش دیده بود و یکی الله و یکی قسم جون مادرش رو می خورد که محمد رو دیده ….!!
…….
………………….
…سهیل.