بایگانی برای نوامبر, 2015

| نوامبر 30th, 2015

تف به ریا

الان من هیچ کدوم نیستم و خود سهیلم که حس یه هویجی رو داره که به زور میخوان مرباش کنن

ولی خودش راضی نیست از این تقدیر و همیشه آرزوش این بوده که آلو جنگلی باشه یا بلوبری

هعی

اینم قسمت و تقدیر ما بوده رفیق

با خامه هم خوب میشه انگار

| نوامبر 30th, 2015

والا هرچی میرم جلوتر هی اسمای بیشتری تو ذهنم میاد.

دروغ چرا .. اولش فقط شهین بود و قرار نبود دیگه چیز دیگه ای دلم بخواد باشم

🙂

حالا شهین مهین رو بی خیال

میدونی بیشتر از همه دوس داشتم اصن اسم نداشته باشم .

ولی اسم شوهرم سهیل باشه.

کچل

مهندس

خوش تیپ اووووف

عشقم .. عمرم .. نفسم .. زندگیم .. همه چیزم اصن به خدا

هی من بخوام قربوس بشمش و اون نذاره و خودش هی قربوسم بشه

و روزی هزار بار بگم خدایا شکرت از این گوهری که نصیب من کردی

:* :*

| نوامبر 30th, 2015

بعضی وقتا هم دلم میخواست سیما بودم

شوهرم آقا رضا

کارمند یه شرکت دولتی و حقوق بگیر

مرتیکه از صبح میره تا عصر سر کار

اصلنم درک نمیکنه یه زن چه نیازایی داره

والا من روم نمیشه با پراید برم باشگاه و خرید و آرایشگاه.

الان فصل خرید تو استانبوله

حالیش نیست که … نفهم

با کلی دعوا و داد و بیدادی که کردم قرار شد وام بگیره تا بتونم با خواهرم اینا برم استانبول.

| نوامبر 30th, 2015

بعضی وقتا هم دلم میخواد اسمم فریده باشه

جمشید هم شوهرم

بنگاه دار و عرق خور و خانم باز

شبا دیر بیاد خونه و لباسش بوی عطر زنونه بده و من هروقت میام بهش اعتراضی کنم با مشت و لگد و فحش های رکیکش از من پذیرایی کنه

شبا اون تو اتاق خواب بخوابه و من تو حال روی مبل

راستش چند وقتی هست نسبت به پسر همسایه بالایی مون حس خوبی پیدا کردم و ….

| نوامبر 30th, 2015

بعضی وقتا دلم میخواد اسمم شهین باشه

هوشنگ خان هم شوهرم

یه راننده تریلی که کفتراشو بیشتر از زنش دوس داره

از صب تا شب همش تو خونه مشغول سبزی پاک کردن  و پخت و پز و تر و خشک کردن بچه ها باشم .

شب که هوشنگ میاد براش بهترین قرمه سبزی دنیا رو درست کنم و سفره رو پهن کنم و با عشق بیام کنارش بشینم و اون اصن به احساساتم توجه نکنه و زود غذاشو بخوره و سیگارش رو بکشه و بره بخوابه.

منم تنها سفره شام رو جمع کنم و بچه هارو بخوابونم و بیام کنارش دراز بکشم و با فکر اینکه خوشبختی چی هست و چی شد از سبیلای هوشنگ خوشم اومد و بله گفتم خوابم ببره

| نوامبر 30th, 2015

آقا اینایی که میگن به مو میرسه اما پاره نمیشه

همش چرته.. باور نکنید

من چند بار امتحان کردم و پاره شده

و حتی خودمم البته … 🙂

پس همیشه باید تو زندگی منتظر پاره گی و پاره شدن باشید.

زندگی رو دست کم نگیرید

میگرده یه روزنه ای سوراخی حفره ای چیزی پیدا میکنه از همون جا حرکت میزنه

| نوامبر 29th, 2015

بچه که بودم یه سوراخ رو پرده اتاقم بود که من از اون سوراخ روزا دختر همسایه مون رو دید میزدم و شبا ستاره ها رو نگاه میکردم و از همون سوراخ با خدا ارتباط برقرار می کردم .

راه رسیدن من به خدا و خدا به من از اون سوراخ شروع شد و تا رسیدیم به امروز .

عرض کنم که خواستم یاد آوری کنم برای رسیدن به خدا همیشه دنبال یه راه آسفالته 4 بانده نباشید.

بعضی وقتا از یه روزنه یا سوراخ کوچیک هم میشه به خدا رسید.

و سعی کنید همیشه دنبال سوراخ خودتون باشید و به سوراخ دیگران هم کاری نداشته باشید و بی جهت انگولکش نکنید .

آفرین

دیگه عرضی ندارم …شب بخیر.

| نوامبر 28th, 2015

همیشه آرزو داشتم وقتی با عشقم دست تو دست داریم تو خیابون قدم میزنیم

وقتی یکی بیاد تیکه بندازه به عشقم و من غیرتی بشم و برم جلو و 2 تا بخورم و 4 تا هم بزنم

هیچ وقت عشقم نیاد جلو و غربتی بازی در بیاره و جیغ جیغ کنه…

خیلی شیک و محترمانه وایسه یه گوشه تا من یاروهه یا یاروها رو جرشون بدم و بعد که اومدم پیشش یه دستمال از کیفش در بیاره و بگه : بیا عشقم .. دماغت داره خون میاد … بذار پاک کنم برات .

اما حیف

شانس نداریم

آخر مثل همون خوابی که دیدی میشه

میای جلو همون یاروهه  که داشتم جرش میدادم ضایمون میکنی و دوتا چیز درشت و گنده هم بهمون میگی و اصن گور بابای چاقویی که خوردیم و خونی که ازمون رفته.

بعدشم پا میشیم دوتایی گم میشیم تو خونه

🙁 هعی زندگی

اصن مهم نیست ..اشکال نداره

مهم جر خوردن اون یاروهه بود که خورد.

| نوامبر 27th, 2015

طبقه بالاییمون

یه زوج جوونن که تازه مزدوج شدن

الان دوساعته دارن یورتمه میرن و بدو بدو میکنن

اصن کاری به سر و صدای دویدنشون که رو سرمونه ندارم

لامصب این قوه تخیلمون ولمون نمیکنه

چرا آخه …؟

صبح جمعه ای چرا با اعصاب و روان و تخیل عمام امت بازی می کنید…

…..

| نوامبر 27th, 2015

کلا دوربین مدار بسته چیز خوبیه ها

اما نه تو آسانسور

شاید یه عمامی باشه و حوصله ش سر رفته باشه و دلش یه کم هیجان بخواد

شب جمعه ست خب

هرکی یه چیزی دلش میخواد و ما هم دلمون خیلی چیزا میخواد و میخواست  ولی خب امکاناتش نیست

🙂 به همین برکت

هیچی دیگه این میشه که نشستیم با خداهه دوربین داخل آسانسور رو دید میزنیم

جوووون