بایگانی برای جولای, 2019

خودشناسی

| جولای 23rd, 2019

مثلا من یه هو علاقه پیدا میکنم به یه آهنگ ترکی

یا دلم خواد یه همبرگر پر از پنیر باشم

یا نه

مثلا دلم میخواد دوغو با نی بخورم تو یه لیوان پر از یخ

یا دلم تنگ شه برای ممد نشاطی 

اصن دلم میخواد برم مو بکارم و ریشامو بزنم و یه گوشمو هم سوراخ کنم برای گوشواره و اسممو هم بذارم منیژه یا شایدم فرشته 

-میگه طرف یه جوری گوشمو سوراخ کرد که اصن نفهمیدم دردش رو…

یا شاید برگشتم کانادا برم دامپزشکی بخونم‌ تا چشمای امثال عودی رو درمان کنم

نمیدونم شایدم دلم میخواد یه دوسیب نعنا بچوقم و بی خیال باشگاه و زندگی بشینم یه گوشه و دود کنم و اصن تخ/:مم نباشه نفتکش و موشک و تحریم و دلار و نرخ بالای طلاق و دزدی و خیانت و سرقفلی مغازه ها که خالی نکردن هنوز

اوووووم

آهان فهمیدم

اصن دلم میخواد اسمم مراد باشه

تو استانبول بعد از ایستگاه اوسمان بیک‌ یه هتل داشته باشم به اسم درپیت سوییت و برای خودم کاسبی کنم ‌و یه روز عمام و عیالشون بیان یه هفته اونجا بمونن و‌ …

البته ایندفعه بدون خواهر زن  ؛)

عالیه

آره همینو میخوام الان.

چشمک میزد هنوزم

| جولای 22nd, 2019

لبو لبوست 

اینکه تو تابستون لبو بخوری یا زمستون برای خیلی ها شاید بی معنی باشه

یه عده از اصن مهم نیست موقعیت براشون و مهم خوردنشه و طعم و مزه ش

ولی من دلم…

اواخر دی ماه 

ساعت ۱۱:۳۴ شب

چراغ راهنمایی چشمک زن تقاطع بلوار فرحزادی و بلوار دریا

برفای آب نشده و یخ زده گوشه پیاده رو

یه لبو فروش که بخار لبوهای داغش از روی چرخش از دور پیداست

و هر از چند گاهی صدای ویراژ ماشین های لوکس و لاکچری 

پیاده ، دست تو جیب ، زیپ کاپشن تا زیر گلو بسته

…..میخواد.

”داداش یه دونه لبو برام میذاری “

و داغ داغ لبوی شیرینی که مطمئنی پر از رنگ‌ و شیرین کننده ست رو میخوری و بخارش از دهنت میره بالا 

میره بالا لبو هایی که با چنگال به طرف دهنت نزدیک میشه و تو چمشت روی چراغ چشمک زنی هستش که سالهاست همینجا چشمک میزنه به همه ولی هیچ کس جوابی بهش نداده و تو اون سرما هنوزم امیدوارانه چشمک میزنه.

چقدر شیرینه و چقدر خوشمزه ست

“داداش دمت گرم”

“چقدر شد؟؟؟”

| جولای 11th, 2019

زندگی حق همه ست

بعضی وقتا تردید داری

رو به روت دریایی طوفانی ست

اما باز باید دل به دریا زد و رفت

…. 

پنگوئن بودم من 

پشت سرم شاید یه زندگی راحت و بی دردسر بود

از راه پیش رو خبری نداشتم

این وسط چقدر سخت بود تصمیم گیری 

یک قدم رو به جلو و یه نگاه به عقب 

تنها بودم و جوون و کم تجربه

باز یک قدم رو به جلو و یه نگاه به عقب

موج میزد و من نزدیک تر میشدم به دریایی پر از موج های بلند 

تنها بودم

آسمون ابری بود اون روز

پنگوئن بودم من

بعد از آخرین نگاه

دل به دریا زدم و …

رفتم.