به سنی رسیدم که می تونم یه شبه همه اون چیزایی رو که داشتم رو بدم بهت …
گم که شدی ….
می تونم بگردم و پیدات کنم …
صدام بلند تر شده …
می تونم دیگه از دور صدات کنم …
زورم اینقدر زیاد شده که بتونم دستاتو محکم بگیرم که جایی نری …
می تونم بفهمم یه عالمه تا دیگه هر وقت که می خوای یه چیزیو تعریف کنی هزار بار نگی….
" فهمیدی …؟ "
یاد گرفتم که موهامو کوتاه کوتاه کنم تا کچلی اینجای سرم زیاد معلوم نشه …
الآن دیگه به سنی رسیدم که می تونم زیر بارون تنهایی قدم بزنم و به هیچ دختر بی چتری نگاه نکنم تا دلم براش بسوزه …
می دونی رفیق …
من دیگه می تونم رو حرفام وایسم …
من چند روز پیش به سنی رسیدم که می تونم یه شبه همه اون چیزایی رو که داشتم بدم بهت …
همشون….
…………….
………………………….
………. سهیل .
دستهبندی نشده
خدا کنه خواب باشه همه چیز
آخه بامرام این دیگه چی بود …
حتما یه امتحان دیگست …. هان …؟
اوکی …
قبول …
ولی می گم یه وقت نکنه ردمون کنی …
می ترسم ازت … خیلی …
عجیب می ترسم …
الآن یک ماهی هست که داری کشش میدی …
هی داریم به خودمون روحیه می دیم … هی داریم فکرای بد رو از خودمون دور می کنیم …
ولی این دل لامذهب که این چیزا حالیش نیست ….
نمی فهمه هیچی….همین جوری شورمیزنه …
آخه من بیام چی بگم دیگه….
نکن …
نکن با ما این کارو …
باشه …؟
…………..
………………………….
پ.ن: بامرام….. شفای مریضا یادت نره فقط…
87 تموم شد
فقط 3 ساعت دیگه تا 88 …
87 …
سختی و غربت و کار و دلتنگی و خنده و شادی و آدمای جدید و همه همه چی داشت …
اما پر از موفقیت بود برام …
راضی بودم از خودم …
خوشحالم و خدا رو شکر میکنم …
اما 88 …
باید با تجربه و نیروی بیشتری ادامه بدم …
امیدوارم همه سال خوب و پر از موفقیت و تلاش و پشتکار و سلامتی داشته باشن …
فقط یادمون باشه که زندگی خیلی زود می گذره …
و فرصتمون کم …
……….
………………. من و بابا سهیل .

آخرین حرف
آخرین پنج شنبه سال …
یاد گذشته ها میوفتیم یه هو …
یاد آدمایی که دیگه پیشمون نیستن ….
هل می شیم …
می پریم پشت فرمون و میریم بهشت زهرا ….
اینقدر جو گیر و تحت تاثیر قرار می گیریم ….
که نرسیده تصادف می کنیم و با یه حرکت حرفه ای..! ماشین چپ می کنیم ….
و آخر خدا رو شکر می کنیم که همه سالم هستن و مشکل خاصی جز ترکیدن ماشین پیش نیومده ….
بهله …
به همین سادگی به همین خوشمزه گی …
……………..
……………………….
………
پ.ن : بنده خدا صاب ماشین که نقشه داشت ماشینش رو ارتقاء بده ….
پ.ن : پسر عمه
پارتی
خداییش اینقدر پارتی بازی کرده که آخرش …
موسی و عیسی و نوح و ….
صداشون در میاد …
خب مگه اونا دل نداشتن ….
چی شون از یوزارسیف کمتر بوده …
……..
……………..
….. سهیل .
یادت هست؟
فک کنم امشب …
سالگرد اولین گناهم بود …
و تو نیامدی و من به تنهایی کابوسش را می بینم …
میدونم ….خدا هنوز از اون بالا مهربونی میکنه …
راستی خبر داری …
که چقدر منتظر ماندم …
من دم رفتن گریه نکردم رو یادت هست …؟
فقط چشامو بستم که نبینم …
اما خوابم برد …
امشب درست 3 ساله که هنوز بیدار نشدم …
و تو …
و تو …
آه که تو چقدر احمق بودی رفیق …
………
…………………
…………
شب بود و تاریک
سرشو چرخوند و یهو خدا گفت :
– دلم گرفته …!
پیامبر مدادش رو برداشت و پرسید : بنویسم دلم یا دلمون …؟
خدا گفت : برای خودت گفتم…چیزی ننویس …
……….
…………………..
………..
من بودم
شب بود …
ستاره می درخشید …
باد می گفت بیدار باش …
خواب من نوری نداشت …
من بودم و خدا …
دوتایی تا صبح …
از تنهایی هاش می گفت …
بغض می کرد گاهی …
فرشته ها خواب بودن همه…
احساس سرما می کردم …
از خدا پرسیدم عشق …
سکوت کرد …
سکوت کردم …
ستاره می درخشید …
خواب من نوری نداشت …
بیدار بودیم …
من بودم و خدا …
دو تایی تا صبح …
…………………
………………….
……….. سهیل .
آسمون
فرقی نمی کنه کجا باشی …
آسمون همیشه اون بالاست …
بالای سرت …
فقط کافیه نیگاش کنی …
حتما یه ستاره پیدا میشه …
که بهت چشمک بزنه …!!
……..
………سهیل
گاریزات
بود و بیشتر نبود …
و من در فکر پایان راه …
25 خرداد خیلی وقته که گذشته …
تجربه …
آدمای عجیب …
سختی کار …
دوری …
همه چی بود …
ولی خب …
پروژه یزد هم دیگه نفس های آخرشه …
……
….
..