می دونم زمین صافه

یه روزی من و تو میریم رای میدیم تا یکی رو انتخاب کنیم …
یه روزی هم ،من و تو میریم رای میدیم تا یکی دیگه انتخاب نشه …
من من و تو کاملا تو سرنوشتمون نقش داریم …
باور کن رفیق…
اصن هم یه لحظه فک نخواهیم کرد که شاید انتخاباتی در کار نباشه و همه چی انتصابات باشه …
مگه نه رفیق ….؟!
….
…………
…..

بناگوش

اونا که منو می خوان …
نمیدن فرصت به من …
شبا رو ول کن دیگه…
صبح به صبح …
بعد از خواب …
سه بار پشت سر هم میگی:
… اونا که منو می خوان …
… نمیدن فرصت به من …
بعد دستو صورتت رو میشوری و لبخند میزنی به آدمای دور و برت …
خیلی شیک و قشنگ …
و شروع می کنی یه روز جدید …
یه روز جدید با طعم کله پاچه ….
اونم فقط از شاخ طلا …
…..
………………
…. سهیل .

دیشب

دیشب …
کم اورد …
زد تو سرش …
بعدش رفت …
…..
…….
دیشب کم اورده بود …
خسته بود …
رنگش پریده بود …
زد  تو سرش …
بعدش رفت …
…..
………
دیشب ناراحت بود …
دیشب غمگین بود …
فشار زیادی رو شونه هاش بود …
نگران مادرش بود …
کسی درکش نمی کرد …
دستش خالی بود …
احساس تنهایی می کرد …
مشکلات زیادی داشت …
صبر و تحملش یه لحظه تموم شد …
کم اورد …
زد تو سرش …
بعدش رفت …
………
……………….
……

Cart

بعد اون جریان …
دست دخترک رو گرفتم و کشیدم و کشیدم…
یه کم مونده بود به مقصد یا شایدم مقصود …
حوصله‌ش سر رفت و بی‌تابی کرد…
نمی دونم …
شاید هم خواب یه ماهی دیده بود ….
…….
چرخ گاری در رفت ….
اسب رم کرد ….
گاریچی سیگار دیگری کشید…
و دخترک رفت که رفت….
……
ما ماندیم و اندازه بیست و چند سال دیگر صبح به‌خیر …
که هر روز سهم همسایه‌ها را ازش می‌پردازیم و با لب‌خند …
طلوع خورشید را در امتداد بزرگ‌راه تماشا می‌کنیم ….

……………
………..

Hypnotic

به همه‌ نشونی تو رو دادم…
اما …
باز تو گم میشی …
با این که شبای من بخیر نمیشه …
با این که منو به گم شدن تو خواب متهم میکنی …
اما باز تو گم میشی …
تو شلوغی شهر …
تو صدای بوق و دود و گاز ماشین …
تو نگاه گرم من …
…..
…………
بدیش میدونی چیه …؟
این که تو بلدی برگردی و ….
من مطمئن نیستم که پیدات کنم …
…..
……………
….. سهیل .

قسمت

دیروز احساس کردم دیگه امیدی نداره …
تو نگاهش یه دنیا حرف بود …
…………
راستش رفیق …
برای کشتن یه پرنده فقط کافیه بالهاشو بچینی …
………
آخ سهیل…
سهیل چقدر سخته دیدن یه آدم که دیگه هیچ امیدی نداره …
……
………..
……..

دایره

اولش سخته …
آخرشم تلخه …
فقط می مونه وسطش …
خب …
تو الآن وسطشی و منم همین طور …
میگم تا دیر نشده بیا از وسط به دو طرف دور شیم از هم …
این جوری هم از تلخی آخرش کم میشه و هم …
سختی اولش کم کم یادمون میره …
به هر حال بازم یه روزی یه جایی همدیگرو می بینیم دیگه…
مگه نه …؟
…………
……………………
……… سهیل.

عشق پر زده

کاش بودی و می دیدی …
تو فقط رفتی …
گریه ها رو …
اشک ها رو …
زجه ها رو ….
ندیدی و رفتی …
آخ که چقدر من تلاش کردم …
چقدر التماس کردم …
چقدر خواهش کردم از بابام تا قبول کنه …
اما تو بی معرفت هیچی رو ندیدی …
من فقط به عشق تو همه این کارا رو کردم …
خب لااقل می گفتی که دوست نداری …
نامرد کاش از اول می گفتی …
الان 20 سال از اون روز می گذره ….
و من …
هنوز موندم که چرا تو بستنی ممد قاسمی رو از یخمک من بیشتر دوست داشتی ….؟!؟
……….
…………………..
………….. سهیل