می خوام با پول تو جیبیام برم کلی کمپوت ذرت مکزیکی بخرم …
خب لازم میشه …
همین روزاست که بابایی رو ببرن اوین …
خب زشته آدم دس خالی بره ملاقاتی …
……….
……………
…. سهیل
می خوام با پول تو جیبیام برم کلی کمپوت ذرت مکزیکی بخرم …
خب لازم میشه …
همین روزاست که بابایی رو ببرن اوین …
خب زشته آدم دس خالی بره ملاقاتی …
……….
……………
…. سهیل
اینا همه واقعیته ….
از زمین و خونه گرفته تا برنج و نون …
بهتر نمیشه که هیچ … هی داره بد تر هم میشه ….
دودش هم میره تو چشم من و تو …
حق هم نداریم اعتراض کنیم ….
اون جوری نیگام نکن …
به خدا من قلبم می تپه برای کشورم ….
من عاشق مردم کشورم هستم ….
اما ببین داره به کجا کشیده میشه ….
سرمون رو مثل کبک کردیم ( یا بهتر بگم کردن ) زیر برف …
بعد همش شعار میدن که ما فلان کردیم …فلان می کنیم … و …
و همشون هم خیال واهی …
سخته باور کردن خیلی چیزا …
خدا میدونه چی قراره سر این مردم بیاد ….
اینا واقعیت رفیق من ….
اینجا ایرانه …
اینا هم حرفای دل یه جوون ایرانیه …
باور کن لیاقت ما این زندگی نیست …
…………….
……
……………
میگه واقعیت …
تف تو این واقعیت ….
میگم تو کتاب و فیلما نیست …
اونجا آدم بدا آخرش آدم خوبی میشن …
اما تو زندگی آدم خوبا …
آخرش بد میشن …
توجیح کردن هم لازم نیست …
یه چیزایی رو باید قبول کنیم …
نه دست منه نه دست تو ….
واقعیته …
…..
……………
….
یه قانون جدید تو رفاقت و دوستی پیدا کردم …
…..
روز اول تو از پشت میای و چشمای منو می گیری ….
که نشناسم تورو …
روز دوم من از پشت میام و چشمای تو رو می گیرم…
که نشناسی منو …
روز سوم هم که دیگه همدیگه شناختیم ، چشمامون رو می بندیم و نمی بینیم…
نه من تو رو … نه تو منو ….
………….
……
…………………. سهیل .
وقتی یه چیزی رو ازت میگیرن …
یا باید پس بگیریش …
یا یه جوری ، یه چیزایی رو جایگزینش کنی …
حالا فرقی نمی کنه هویت باشه یا مملکت …
خب خیلی منطقی و جالبه …
مثلا بیایم اسم اتوبانمون رو بذاریم خلیج فارس یا لیگ فوتبالمون رو….
یا مثل بنده خدایی که دیشب اخبار نشون میداد ، اسم بچمون رو …
و با لبخندی ملیح امیدوار باشیم به آینده ی روشن این سرزمین و ملک پدری که پر است از اسمهای جدیدتر برای بچه ها و خیابون ها و شهر ها و زندگیمون ….
………
………………………

…………………
فک که میکنم فقط یه چیزی به ذهنم میرسه …
….
یه روزی واسه خودش کسی بود و برو بیایی داشت …
اما حالا حتی قادر نیست تو سن 39 سالگی یه لیوان آب دستش بگیره و راحت بخوره …
ام اس جوری باهاش رفتار کرده که تنها آرزوش مرگه …
کلی باهاش صحبت کردم …
کلی بهش امید دادم که علم داره هر روز پیشرفت میکنه و بی شک همین روزا درمان این بیماری هم پیدا میشه …
اما آخرش وقتی جای بخیه های روی رگ دستش رو بهم نشون داد بی خیال هر چی صحبت و امید دادن شدم …
می گفت: سهیل ام اس برای من اصلا مهم نیست …
– خب تقدیر خدا اینجوری بوده … من با مریضیم کنار اومدم …
– اما وقتی می بینم زن و بچه و پدر و مادر و کل خانواده حتی عید هم نیومدن یه حالی از من بپرسن …
– اون وقت تنها به امید این شبا می خوابم که صبح بیدار نشم …
خیلی سخته …
قاطی حرفاش می خنده …
بهش میگم خرجیت رو از کجا میاری …
اما هیچی بیشتر از این برام دردناک نبود که با نیش خند می گفت با 30 هزار تومن کمیته امداد امام خمینی …!!
30 هزار تومن …!
آخه چی باید می گفتم …
همین که تونسته بودم خودم رو جلوش به زور نگه دارم تا هق هق گریم نگیره ، شاهکار کرده بودم …
نمی دونم چقدر خجالت می کشید وقتی داشتم نهار رو با قاشق دهنش میذاشتم …
کلی باهاش شوخی میکردم که راحت باشه پیشم …
اما …!
…….!
فک که میکنم فقط یه چیزی به ذهنم میرسه …
آره رفیق …
ماها خیلی نا شکریم …
……
………………………
پ.ن : خدایا همه مریضا رو خودت شفا بده … خدایا نذار هیچ بنده ای خار و ذلیل بشه … خدایا به بزرگیت به رحمتت به مهربونیت به تمام عظمت و خداوندیت ببخش مارو .
………….
…..
……….
همه آدما پرواز رو دوست دارن …
ولی دلیل نمیشه که اگه پرواز بلد نیستی ….
از بلندی بپری پایین یا پاتو رو بال دیگران بذاری …
….
……………
حالا پرواز کردن و اوج گرفتن پیش کش …
آدم باش یه کم ….
فقط یه کم …
…….
………………………. سهیل .
نامردای غربتی …
دلشون سنگیه …
نگاه نکردن …
فقط زدن چراغهای رابطه رو شکستن ….
هه …
رابطه …
یاد سردار زارعی افتادم …
بنده خدا فقط رابطه برقرار کرده بود ….
یادش رفته بود اونایی که رابطه دارن ضابطه هم باید داشته باشن ….
خب بی تجربه بود طفلکی …
باشه سرمشق سر دار بعدی ….

……………….
……….
بزن باران كه دين را دام كردند….شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد….كه با آن كسب ننگ و نام كردند
…..
………………….
آره رفیق …
دوستی های امروزی همشون تاریخ انقضاء داره …
رفاقتامون مزه ش عوض شده …
مرام و معرفت کم یاب شده …
محبت و صفا به هر کسی نمیرسه …
هم دلی و هم زبونی هم که دیگه دمده شده ….
دیگه تموم شد اون روزای خوب گذشته …
آره رفیق …
البته شکایتی هم نیستا …
به قول یه عزیزی باید روشن فکر بود …
باید آپدیت بود همیشه …
بله …! هستیم ….
ولی قدیما همه چی یه حال دیگه داشت ….
یادته …
آدامس خروس رو …؟!
….
………………………..
…..
یه وقت فک نکنی که به خاطر خودم میگما …
من که اصن عین خیالمم نیست و نبود …
باور کن …
دلم برای تو می سوخت که داشتی بی من میشدی …
شدی …
….
………………. سهیل .