مسخره بازی

آدم باید اعتقاد داشته باشه …
من …
تو …
قرار نیست که اعتقادامون شبیه هم باشه …
اعتقادام …
هه …
آره میدونم …
مسخره است …؟!؟
قدیمیه …؟!؟
اما برای من که ارزش داره …
من با همینا زندگی میکنم …
شبا با فکر کردن بهشون می خوابم …
مسخره است ..؟!؟
از نگاه تو زشته …؟!؟
نه…
زشت چیزیه که آدم رو سر افکنده کنه …
آدم رو خار کنه …
آدم رو کوچیک کنه …
حقارت رو که میدونی چیه …
مسخره است …؟!؟
تنفر داری ازشون …؟!؟
اعتقاد آدم که یه شبه پیش نمیاد …
زمان میبره …
مثل خون می مونه تو رگ آدم …
باهاش زندگی می کنه …
ثانیه به ثانیه …
مسخره است …؟!؟
آره رفیق …
پس شخصیتم …
اخلاقم …
نوع زندگیم …
هدفم …
راهم …
همه و همه …
مسخره است …
……
…………………
…….. سهیل .

همشون رو حریفم

دستای حق رو که بستن …
به کمین حق نشستن …
حق و نا حق نمی فهمن …
اونایی که حق پرستن …
…….
یه بطر عرق و سیگار بعدشم دیگه آرومم نمی کنه ….
تو این جنگل بزرگ …
که شب هاش خیلی طولانی تر از روزاشه …
منم یه حیوون پست شدم …
اما خب نه به پستی کلاغا …!
در حد و اندازه خودم …
اصن مگه بده آدم شک کنه به همه چی …؟
به خودم به تو …. به خدا …
نه به خودم نه …
شک ندارم به خودم …
به پست بودنم …
به اینکه راحت می تونم نقش یه پسر خوب و مثبت رو بازی کنم …
و همه بگن به به …. چه پسری …
هه …
تف به همه کلاغا …
ذاتشونم مثل خودشون سیاهه …
بی خیال ….
بیا رفیق …
دستتو بده به من …
یه قدمی تو جنگل بزنیم ….
…….
…………………….
……. سهیل .

احکام

با مرور زمان احکام اسلامی هم تغییر میکنه …
آپدیت میشه …
اصن هم عجیب نیست …
یه زمانی یه چیزایی گناه کبیره بود …
اما الآن ثواب هم داره …
مثلا اگه یهو شنیدی یکی میگه دو رکعت ت.  ج.ا.و.ز میکنم قربت الی الله …
تعجب نکن …
……..
………………….
………

جادو

یکی می گفت کویر آدم رو جادو میکنه …
…….
قشنگ میتونم سوختن پوستمو زیر نور مستقیم خورشید حس کنم …
ساعت 12 ظهر …
16 مرداد …
یه جایی وسط کویر ایران …
نمیدونم چه خاصیتی داره اینجا …
احساس می کنم هیچ وقت نمی تونم اینجا رو دوست داشته باشم …
تا جایی که چشمم می بینه رو دنبال میکنم …
باورم نمیشه حتی یه بوته خشک هم به چشم نمیاد …
پیدا کردن یه جایی که سایه باشه کاملا محال بود …
میرم تو ماشین و کولر رو میزنم …
چشمام از خستگی دیشب و سحر خیزی امروز و خنکی داخل ماشین و عظمت این کویر داغ …
می بندم …
عجب رویایی …
عجب خیالی …
غرق میشم تو دنیایی زیبا …
حس خوبی بود …
یکی زد به شیشه ماشین …
– مهندس نهار …
شیشه رو میدم پایین و ظرف غذا رو می گیرم …
بچه جنوبه …
عادت داره به این آب و هوا …
ازش تشکر میکنم و میره دنبال کارش …
تو ماشین غذا رو می خورم …
برای انجام کارام مجبورم که پیاده شم …
هوا گرم و سوزان …
نمیدونم …
کاش لباس آستین بلند پوشیده بودم …
سر گرم کار میشم ….
ساعت 7:30 بعد از ظهر …
پوستم کاملاً سوخته بود …
خورشید در حال غروب کردن …
دیگه از اون گرما خبری نبود …
کار امروزمون هم تموم شده بود ….
یه گوشه می شینم و غروب رو تماشا می کنم ….
باورم نمی شد که اینجا همون کویر داغ و سوزان چند ساعت قبل باشه …
تا تاریکی کامل هوا همون جا بودم …
شب شده بود …
تو ماشین در حال برگشت بودم …
ضبط ماشین رو روشن نمی کنم …
سکوت اینجا چه زیباست ….
نمیدونم چه خاصیتی داره اینجا …
احساس میکنم دوست دارم اینجا رو ….
تو ذهنم  تکرار میشد …
کویر آدم رو جادو میکنه …
……
………………..
…..

شب بخیر

تمرين دوست داشتن مي كرد…
هر روز …
به كلاغاي دور و برش درس زندگي ياد مي داد …
ولي خودش ….!!
…….!
نه رفيق …
خيلي وقت پيش بود كه گرگ درونش ، كودك درونش رو خورده بود …
و حالا اين گرگ دوست داشتن را تمرين مي كرد …
كه شايد طعمه اي را با مهرباني و عشق پيدا كند ….
و اميدوار بود به شبي …
به شبي كه تنهايي بخواب نرود …
و شبها …
همه شبهايش …
بخير شوند ….
………
……………………
……….. سهيل .

عاقبت کلاغا

اي بابا …
اگه قرار بود هر كلاغي با از اين شاخه به اون شاخه پريدن به خونش برسه …
كه ديگه قصه معني نداشت …
اصن كلاغ ذاتاً نبايد به خونش برسه …
علاف و بي كار بي عار …
حالا چه آخر قصه باشه و چه اول قصه …
اصولاً كلاغا بايد هميشه بزرگ بشن …
منطق و پنطقم كه بي خيال …
بزرگ شدن و تف كردن تو چشاي مترسكا كافيه براشون …
آره رفيق …
اين كلاغا بايد شاهد باشن و خيلي چيزا رو ببينن …
هه …
اي بابا …
…………..
……………………………
………………. سهيل .

شبای غربت

….
نمك در نمكدان شوري نداره …
دل من طاقت دوري نداره …
….
چشاشو ميگم …
من يه وقتا دلم واسه اونا عجيب پر ميكشه …
….
گرماي خون داخل كيسه يه حس عجيبي بهم داد …
450 سي سي …
نميدونم تو رگاي كي قراره بره …
احساس زنده بودن هم باحاله…
…..
عجب جادويي داره چشات …
باور كن ….
………
……………………
………… سهيل .