بایگانی برای سپتامبر, 2007

ترشی

| سپتامبر 29th, 2007

ببین بچه …
خواسته هات همیشه باید اندازه ی داشته هات باشه …
فهمیدی …؟!
…..
یکی بیشتر از اون چیزی که داشت می خواست …
میدونی آحرش چی شد ….!؟
…..
ببخشید استاد یه سوال داشتیم …
آدمای موفق چرا موفق شدن …!؟
…..
…………….
……
موفقیت = داشته ها
پ.ن : رو دیوار دبستان نوشته بود .
…………
……………..
… سهیل .

زرشق

| سپتامبر 24th, 2007

الآن دقیقن قابلیت اینو دارم که کف دست راستمو بذارم رو زمین…
بعد به آرامی اول پای چپ و بعد پای راستمو بگیرم بالا…
بعد در همون حالت سر و ته بخوابم …
آخه دو شبه که کم خوابیدم … خوابم می آد …
خسته م …
نه این طوری نگاه نکن …
نمی خوام بگم از هجوم وحشی دیوار …
نمی خوام بگم دیگه دلم برای تو هم پر نمی زند …
تازگی ها اینقدر مهربون شدم که دلم حتی برای تو هم پر می زند … فک کن …!
خوابم می آد …
خوابم می آد …
خدایا …
……
این صدا را می شناسی …!؟
من او را دوست دارم … دوستت دارم …
فک کنم بهش میگن مِشق یا شایدم پشق و کِشق و زرقش و …
صدات واسم آشناس …
اما مثل این که حرف تازه ای نداری که بزنی …
حرفات جالبه …
اما دلیل بیانشونو درک نمی کنم …
– بهله ….!؟
………… سخته میدونم …
…..
……………….
ببخشید دوست عزیز …  
– عذر میخوام …چی چیز …؟
عزیز …
– نه خب … اون وقت این عزیز یعنی چی …؟
هیچی بابا …
فقط می خواستم بگم که …
آدما چقدر زود میان و زود میرن …
بعد از ۱۷ ، ۱۸ سال اومدن و فقط ۴۵ روز موندن و رفتن …
یه حسی دارم …
یه حس غریب …
یه چیزی تو همون مایه های زرقش ….
تو دلم همش میگم …
نمی آد … می آد… نمی آد …می آد …نمی آد …
آره میدونم داداچ…
خیلی …
خوابم می آد …
………………..
…………………………….
………… سهیل .

زندگی

| سپتامبر 21st, 2007

بتازون …
هر چقدر دلت می خواد …
تا جایی که میتونی بتازون …
تو این جاده بلاخره یه جایی افسار پاره میشه …
اون وقت ببین چه جوری میتازونمت …
هر چقدر ضربه های تو محکمتر بود ، قدرت من بیشتر شد …
پس بتازون …
با تمام قدرت و بی رحمیت …
بتازون که دیگه آخراشه …
بتازون ……
………………………
……..
…………

 

بازی

| سپتامبر 20th, 2007

اوووووم
گرگم به هوا
دقیقا چه جوری بازی میشه
….

راستی تو بهترین پست شرکت کنید .. باحاله …ما که از این پست های باحال نداریم

بدون شرح

| سپتامبر 14th, 2007

رفت و یه گوشه نشست …
خیلی آروم و بی سر و صدا شده بود …
گرفته به نظر می رسید …
………
……………….
…. راست می گفت …
خیلی وقته بچه ی خوبی شده …!
……..

……………….. سهیل .

False…

| سپتامبر 12th, 2007

همه ی ما خیلی راحت می تونیم تریپ آدمای خفن رو در بیاریم که خیلی حالیشونه و آخر منطق و روشن فکرین …
هه هه …!
بازم دروغ …
آره رفیق …
خودمونم میدونیم که وقتی مشکلی پیش میاد چقدر رفتارمون ، افکارمون ، برخوردمون بچه گانه ست …
……………..
………………………..
…………

Thanks Cobber

| سپتامبر 11th, 2007

یه چیزایی تو ذهن آدم می مونه …
یه چیزایی تو دل آدم …
اونایی که تو ذهنته رو می تونی بگی …
اما اونایی که تو دله رو نمیشه بگی …
آره عزیزم …
نمیشه گفت …
مثل احساس امشب …
یه احساس پاک و دوست داشتنی …
خدا رو شاکرم که تو روزهای سخت زندگی …
لحظه هایی رو فراهم می کنه که میتونی خیلی از سختی ها رو فراموش کنی …
قشنگیه زندگی به همیناست …
و این قشنگی رو تو هدیه دادی به من …
هیچ وقت فراموش نخواهم کرد …
مرسی رفیق….
………………………………..
پ.ن: برداشت هر کدوم از ما، از زندگی با هم دیگه فرق داره … نمیدونم چرا ولی لازم دیدم این مطلب رو بدون کامنت بذارم
..
……….
…………………..
……….

Wonderful

| سپتامبر 9th, 2007

چقدر جالب است…
آدمیزاد هر کجا که باشد…
دلتنگ جای دیگری ست !!!
……….
………………………..
……….

Remember

| سپتامبر 6th, 2007

تعطیلی های تابستون که میره …
روزای آخر شهریور اصلن حال نمیده …
یعنی مثل اینه که از آجیلای عید فقط نخودچیاش مونده باشه …
روزهای خوش تابستون هم رفت …
مثل سالای قبلش …
مثل مهربونی خدا …
مثل زندگی و آروزهام …
مثل جوونی ماه مان بزرگ …
مثل معصومیت من …
مثل کفترای جلد بابای مدد قاسمی …
تنها بدی که خوبیا دارن اینه که از ذهن آدم پاک نمیشن …
و هر وقت یادشون بیفتی آزارت میدن …
امشب به اندازه روزهای خوش زندگيم دلتنگم …
میدونم این دلتنگی هم مثل همه چی میگذره و میره …
و من دوباره دلتنگ دلتنگیام میشم …
…………
………………………
……. سهیل .

Imagination

| سپتامبر 3rd, 2007

گفتم: زندگی … گفت : می گذره …
گفتم: دوست … گفت : هستم همیشه …
گفتم: فردا … گفت : زیباست …
گفتم: تنهایی … گفت : بی معنیه …
گفتم
: جدایی … گفت : هرگز …
گفتم: زیبایی … گفت : راستی .. اعتماد … اعتقاد …
گفتم: پاکی … گفت : دل …
گفتم: نفس … گفت : تویی …
گفتم: وفا … گفت : صبر کن ببین …

………………
……………………
…………

گفت : حس … گفتم: حيوانی …..
گفت : آرامش … گفتم: حسرت …
گفت : سيگار … گفتم :روزی چند نخ….
گفت : از نو … گفتم : ….
گفت : سهیل …. گفتم :….
بازم گفت : سهیل …. گفتم …. نه دیگه هیچی نگفتم …
یه کم نیگاش کردم فقط ….
خودش خجالت کشید و …
رفت.
…………..
……………………..
…….