جسی

یادته …؟

هر وقت میگفتم بریم گوشات میومد بالا و سرت رو بلند میکردی و دم تکون میدادی و کل وجودت میشد شوق رفتن…

بابا ببخش منو پسرم…

جیگرم سوخته و نمیتونم به کسی بگم ولی خودت خبر داری از حال خرابم…

ببخش بابا این‌ همه گفتم بریم و تو ذوق کردی و آماده رفتن شدی زودتر از من

ولی من بی معرفت وقتی تو یک بار گفتی بریم ، نتونستم باهات بیام و تو تنها رفتی.

ببخش پسرم

قول میدم یه روز میام دوباره پیشت جسی جونم

قول میدم.

“جسیه خب..پسر‌ منه….مهندس چاله کنی…”

۲۲ اسفند ۴۰۴.